قسمت بیست و یکم
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 18:25
ساعت ۵ غروب است . چشم هایم از خستگی و کم خوابی بهسوختن افتاده اند.مادر هر بار که به اتاقم آمده، چیزی را با خودش آورده و هر بار کلافه میگوید پسر تو که لب به هیچچیز نزده ای.پنجشنبه است و آرامستانِ شهر، شلوغ.دست مادر را محکمگرفتم که روی برفها لیز نخورَد. آخرین بار، یک ماه قبل بودکه با هم به آرامستان...
قسمت بیست و دوم
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 18:25
.... مردِ چاق با غبغب عمیقش و سر بی مویش،تمام احتمالاترا به تنها کسی که سوق میداد، دکتر اخوان بود. پس از احوال پرسیِ رسمی از جانب او، عمو جلال سر صحبت را باز کرد وگفت راننده هست و امانتی را خانم در خودرو اش جا گذاشته.مرد، با نگاه پرسشگرانه اش سراپای مرا هم برانداز کرد و گفت:و شما چه کاری با ایشان دا...
قسمت بیست و سوم
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 18:25
هیچکس نمیدانست چه بلایی سر پسر بیچاره آمده تا هفتهٔقبل که جسدش را در بیابانی آن سوی شهر پیدا کرده بودند.گفتند از ظاهرش، چیزی برای شناسایی،باقی نمانده و ازروی مدارک شناسایی اش که همراهش دفن شده بود، او راشناسایی کرده بودند و حتماً شما به کار پلیس، بیشتر، شناختدارید. از آخرین تماسهایش با خانم مهرنگا...
قسمت بیست و چهارم
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 18:25
.... ظاهراً، مهرنگار چاقو را از میان وسایل پدرش پیدا کردهبود و شناخته بود و از همان وقت بود که حالش دگرگون شد.نمی دانم... شاید به او الهام شده بود که آن پسر هرگزبرنمیگردد._تزریق آمپولهای آرامبخش هم ازهمان وقت شروع کار شد؟_بله...از همان وقت بود. البته آن آرامبخشها، تنها، آرامبخشنبودند،دارویی بود ک...
قسمت آخر
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 18:25
دو روز مانده بود به قرارِ خواستگاری و بهتر دیدم تا قبل ازرسمی شدنِ جلسه،با پرنیان در مورد مادر حرف بزنم.مادر به من نیاز داشت و پرنیان هم شایستهٔ زندگی مستقل بود. نمی_خواستم تحت تأثیر تعریف های گیسو و مهربانی های مادر،انتخابی کند که بعدها پشیمان شود.پس از زنگ کوتاهی،تلفن را پاسخ داد._سلام استاد یزدا...
قسمت یازدهم
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 22:53
خانم راد که روی یکی از صندلیهای بخش وسط نشسته بود واز حُسن اتفاق صندلیهای کناریاش خالی بودند. زمان زیادی را برای دیدنش از دست نمیدادم.همهمه و به هم ریختگی پس از پایان دفاعیه برای خروج ازسالن اجتماعات، محوطه را پر کرده بود و رفت و آمدِ افراد،تاخیر کوتاهی می انداخت تا دستیابی به خانم راد.خوشبختانه...
قسمت دوازدهم
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 22:53
مادر کنار اجاق گاز، مشغول سرخ کردن سیب زمینی بود.بادیدن من که از بوی سیب زمینیِ سرخ شده سرمست شده بودم به خنده گفت: سهمت محفوظ است.به سمتش رفتم ودستم را دور گردنش حلقه زدم و در حالی که به موهایش کهگرد پیری روی آن نشسته بود بوسه میزدم گفتم:چرا من از توسیر نمیشوم و مثل همیشه با اطوار گفتم: بله بله م...
قسمت سیزدهم
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 22:53
گیسو در حال پوشیدنِ لباسهایش بود و آمادهٕ رفتن.به زحمتچشم گشودم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم که ۹ صبح را نشان میداد. چشمش از آینه به چشمهای نیمه بازم افتاد،لبخندی زد و گفت:معذرت میخواهم اگر بیدارت کردم باپرنیان قرار دانشگاه دارم،خودش پیام داده خدا خودش بخیربگذراند و دستی تکان داد و از اتاق بیر...
قسمت چهاردهم
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 22:53
گیسو در حالی که لبهایش از سرما به هم میخورد،دستهایش را ها کرد و گفت: با این حال و بیماری چه نیازی بوده از خانه بیرون بیاید؟شانه بالا انداختم و گفتم: شاید انتظار...و از جا برخاستم و گفتم: بهتر است ما هم برویم، حال و هوایکافه آنقدر مطبوع است که ترک کردن را دشوار میکند.گیسو سرشانههای پالتویش را جل...
قسمت پانزدهم
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 22:53
... تا خواستم خودم را به او برسانم و دفتر پوست ماری که بهخاطر شتابش از لای کتابها روی صندلی افتاده بود را به او بدهم، ماشین را سوار شده و پیچ خیابان را هم طی کرده بود.خودکار، هنوز لای آخرین صفحهٔ نگارش شده بود. کیفم را ازپشت میز برداشتم و با عجله هزینه کافه را پرداخت کردم تاشاید بتوانم خودم را به ا...
قسمت شانزدهم
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 22:53
دفتررا بستم و به فکر فرو رفتم،نمیدانستم اگر روزی میفهمید دفتر خاطراتش را خوانده ام،مستحق چه برخورد و رفتاری از سمت او بودم.چه دنیای عجیبی را او زندگی میکرد،نمی دانستم این خون، واقعیتِ دستان پدرش بود یا زادهٔذهنِ آفرینندهٔ دیوار بلورین..."نامه دهم"جوابِ مکرِ پدر را با مکر می دهم. ماشین را در محوطهٔفر...
قسمت هفدهم
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 22:53
صدای اذان از کمی دوردست به گوش میرسید. الان است کهمادر، برای نماز صبح بیدار شود و مثل همیشه مرا هم بیدار کند. چراغ خواب را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.مادر تقه ای به در زد و گفت: کامیارم اذان است... وقت نماز...و رفت.بلند شدم و وضو گرفتم و بعد از نماز، مشتاقانه صفحهٔدیگری از دفتر را گشودم."نامه ...
قسمت هجدهم
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 22:53
"نامه بیست و نهم"این چند روزه را در خانه میمانم تا مخبر پدر هم کمی استراحت کند."نامه سیام"زمینها آنقدر زیادند که گمان نکنم به این زودیها فروشبروند. باز هم امیدِ دیگری به امیدِ رسیدن به تو در دلم جشن وشادی گرفته و این عمارت هم خواهد شد گورستان من. اگر...نه... دیگر نباید این فکرها خیالم را زجر دهد...
قسمت نوزدهم
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 22:53
خنجرت در سینه جا مانده. .برگرد!چگونه باور کنم دیگر قرار نیست برگردی!باور نمیکنم،تو روزیبرمیگردی. قرارمان نبود میان مردگان رهایم کنی. مردگانی کهاز بوی خون مست میشوند و سمفونی مرگ، به وجدشانمیآورد برای بزم رقص مرگ. پدر میآید و کتاب را در دستانممیبیند و لبخند میزند. رنگ چهرهاش به خون مینشیند و...
قسمت بیستم
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 22:53
"نامه چهل و دوم"خاطرم نیست تا خانه چطور آمده ام. پدر میگوید رانندهٔ پیری تو را از فرهنگسرا به اینجا آورده. آه... عموی عزیزم، چقدرخوب که اسم کافه را نیاوردی پدر حتماً آنجا را هم ویرانهمیکرد."نامه چهل و سوم"نیمههای شبچه بیرحمانه مرا عاشق میکنینیمههای راهروی حریر دلزیر بارانچه ظالمانه دست مرا رها...
جزئیات تازه از قسمت اول
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 15:12
نگاهی به ساعت مچیام انداختم و ناخودآگاه سری به تأسفتکان دادم. دیر شده بود و تا به حال سابقه نداشت برای هیچانجمن، محفل و سمیناری حتی دقیقهای هم دیر حاضر شدهباشم. ولی حالا با ترافیکی که ناخواسته با پیچیدن، در یکخیابان اشتباهی و بارانی که رانندگی را کند میکرد، حداقل ۱۰دقیقه دیرتر به انجمن رسیده بود...
پشت پرده قسمت دوم
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 15:12
.... نگاهم از میان جمعّیتِ متفرقِ کافه، روی دختر جوانی کهپشت میزی که بر خلاف همهٔ میزها به پنجرهای چسبیده ومقداری وسایل و کتاب، روی آن جلبِ نظر میکرد جذب شد.از آن فاصله نمیشد تشخیص داد چه اشیا دیگری روی میزقرار دارد و حدس و گمانها در این فقره بیهوده بود و چیزیفراتر از حس کنجکاوی مرا واداشت که به...
قسمت سوم در کانون توجه
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 15:12
نم نم باران و گرگ و میشِ غروب و صد البته البسهٔ گرمی کهتن داشتم، دست به دست هم دادند تا برای لحظهای پشت درِخروجی کافه بایستم و از ریزش نم نم باران بر صورتم، کمالِلذّت و آرامش را ببرم. کمی که باران شدّت گرفت به خاطرجزواتم که از گزند باران ایمن نگاهشان دارم با کمی شتاب، بهخودرو رسیدم و شیشه را پایین ...
گزارشی از قسمت چهارم
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 15:12
....اگر مایل باشید او را نزدتان بفرستم. سری به علامت نفیتکان دادم و گفتم: نه ایشان حتماً کلی سفارش دارند .وقترفتن خدمتشان خواهم رسید. پیش خدمت تعظیم موقرانهایکرد و رفت. نگاهم را به او و میز خاطراتش دوختم.در آن ازدحام مات چقدر حضور او پررنگ جلوه میکرد. همانندپاره پارچهای ابریشمین که به لباسی نخی و...
آنچه باید درباره قسمت پنجم بدانید
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 15:12
.... با تردید گفتم نمیدانم کدام حرف و سخنِ من این چنینشما را اندوهگین کرده، اگر ناخواسته باعث رنجشتان شدهامعذرخواهی مرا بپذیرید. او که کلام من تلنگری بود بر وجودشتا او را از دنیای مرموز خودش بیرون بکشد نگاهی به من واطراف انداخت و انگار حرفم را نشنیده بود گفت: از شما برایتراش قلم و انتقاد به جایتان...