.... ظاهراً، مهرنگار چاقو را از میان وسایل پدرش پیدا کرده
بود و شناخته بود و از همان وقت بود که حالش دگرگون
شد.نمی دانم... شاید به او الهام شده بود که آن پسر هرگز
برنمیگردد.
_تزریق آمپولهای آرامبخش هم ازهمان وقت شروع کار شد؟
_بله...از همان وقت بود. البته آن آرامبخشها، تنها، آرامبخش
نبودند،دارویی بود که به مرورِ زمان فراموشی میآورد.
کسی قصد کوچکترین آسیبی به دخترکِ بیچاره را نداشت و
پدرش میخواست، ذهن دخترش را پاک کند از خاطرات او و
گذشته اش.
بغضِ دکتر سر باز کرد و اشک به پهنای صورتش جاری شد.
غبغب زیر گلویش تکان می خورد و شانههایش بنای لرزیدن
گذاشت. دست روی شانهاش گذاشتم و گفتم: دکتر چرا همین_
ها را به پلیس نمیگویید.؟
دکتر میان اشکهایش گفت: نگران او هستم...خسرو... زن و
فرزندانش آن سوی دنیایند و قرار نیست برگردند حال و روز
خودش را هم که میبینید.اگر بخواهند محاکمهاش کنند، با این
شرایط...
_اما پای قتلِ یک انسان در میان است. به خودتان کمک کنید،
ممکن است روزی پای شما هم بندِ این ماجرا شود. شما هم
شاهد این قتل بوده و سکوت کردهاید. پلیس دیر یا زود، همه
چیز را ارزیابی و موشکافی میکند و کوچکترین سرِنخ و ردّی
به پدرِ مهرنگار خواهد رسید و شاید آن روز دیگر نتوانید برای
کمک به خودتان کاری کنید. مهرنگار تمام تصورات و تخیّلات و
خوابهایش را روی کاغذ نوشته و شاید در نظر اول، برای
هیچکس آن خاطرات، ارزشی نداشته باشند ولی برای پلیسِ
آگاهی، می تواند سرنخ های باارزشی باشد.
دکتر اشکهایش را پاک کرد و گفت: حق با شماست، تا چند
روز آینده اگر حال خسرو ثبات پیدا نکرد حتماً جریان را به
پلیس خواهم گفت. حرفش را تایید کردم و گفتم:میان حرفها
و فیلمهای ضبط شده از او، پدرِ مهرنگار، به قتل اعتراف کرده
من هم،آن فیلمها را دیده ام، اما به خاطرِ وضعیتِ فعلی اش،
ممکن است پلیس، به پای شوکِ بعد از شنیدنِ مرگ دخترش
بگذارد.اما حرفهای شما میتواند کمک بزرگی به ختم این
ماجرا کند.
سکوتِ دوبارهٔ دکتر، مرا هم به سکوت واداشت. حرفهایم را
زده بودم. حالا او بود که باید تصمیم میگرفت برای کمک به
مهرنگار،که ایمان داشت پدرش قاتلِ معشوقش است.برای کمک
به پسری که به جرمِ تنها، عاشقی مستحقِ مرگ بود.پسری که
از ثروت انبوهِ دخترک هیچ نمیدانست.صدای زنگ تلفنِ
نابهنگام دکتر، او را از عالم خودش بیرون آورد و پس از پاسخ
دادن به تلفن که به نظر، بیماری از بیمارانش بود،خداحافظیِ
کوتاهی کرد و با عجلهای که با اندام کوتاه و چاقش تناسب
نداشت از بیمارستان خارج شد.
چاقوی قلم تراش...شبیه آب سردی که بر سرم ریخته باشند،
لرزِ خفیفی بر تنم نشست.من با آن چاقوی قلم تراش،با همان
چاقویی که پسرجوان با آن به قتل رسیده بود، قلم مهرنگار را
تراشیده بودم.
بر گردنم دِین سنگینی را نسبت به او و دخترک حس می کردم.
دِینی که موظف بودم راه اَدا کردنش را خودم پیدا کنم.
جا ماندنِ آن دفتر هم میان آن همه کتابی که همیشه همراهش
بود، نمی توانست اتفاقی باشد.
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05