خرید بک لینک

هیچکس نمی‌دانست چه بلایی سر پسر بیچاره آمده تا هفتهٔ

قبل که جسدش را در بیابانی آن سوی شهر پیدا کرده

قسمت بیست و سوم

بودند.گفتند از ظاهرش، چیزی برای شناسایی،باقی نمانده و از

روی مدارک شناسایی اش که همراهش دفن شده بود، او را

شناسایی کرده بودند و حتماً شما به کار پلیس، بیشتر، شناخت

دارید. از آخرین تماس‌هایش با خانم مهرنگار به او رسیده

بودند. آن روز را که خانم، به خاطر سرعتِ بالا از دره پایین

افتاده بود،کمی قبلش پلیس برای دیدن او به اینجا آمده بود

از ما خواست با او تماس بگیریم. پلیس، خودش،این خبر را به

مهرنگار داده بود و بعد هم...

بغضِ دردناکی گلویم را می‌فشرد.دیگر حرف‌های زن جوان را

نمی‌شنیدم پس آن خبرِ شوم، پیدا شدن جسد عزیزی بود که

مدت‌ها چشم انتظارش بود.

........

جلوی درب بیمارستان توقف کردم. امیدوار بودم مانعی برای

دیدن او جلوی پایم نباشد. سرپرستِ بخش بر حسب اتفاق،

یکی از اساتیدِ دانشگاهی بود که در آن درس خوانده بودم.

چقدر خوشحال بودم. او حتما می‌توانست کمکی بکند تا این

راز سر به مهر را گره باز کنم. دکتر از حال وخیمِ بیمار گفت و

تا به هوش می‌آید و اثر داروها از بین می‌رود، آغاز به

خودزنی و فریاد می‌کند، با داروهای آرامبخش مجبورند آرامش

کنند،و این روند همچنان ادامه دارد تا او بتواند روی خودش

تسلط پیدا کند.

ناامیدانه گفتم: راهی نیست که بتوانم با ایشان صحبت کنم.

دکتر فایلی را در سیستمِ روی میزش باز کرد و گفت: این فیلم

را ببینی متوجّه حرف‌های من می‌شوی.

حق با او بود. مَرد، به شدت به هم ریخته و هیچ جوره قابل

کنترل نبود و مدام فریاد می‌زد من کشتمشان من کشتمشان....

صدای ناله و گاهی شیون از بعضی اتاق ها به گوش می رسید،

چقدر جوِّ این بخش از بیمارستان سنگین است.دلم میخواست

بعد از دیدنِ مرد، هرچه زودتر آنجا را ترک کنم.

روی تختخواب،بیهوش افتاده بود و دست و پاهایش به تخت

بسته شده بود، برای جلوگیری از آسیب‌های احتمالی.

شقیقه اش کبود و ورم کرده بود و معلوم بود خودخواسته به

خودش ضربه زده و دست‌هایش... دست‌های اگزمایی اش که

مشخص بود اگزمایش تشدید شده و تمام دست را تا بالای مچ،

درگیر کرده.

دست‌های اگزمایی قاتل!

یعنی حق با دخترک بود؟ پدرش می‌توانست دست به چنین

جنایت سهمگینی زده باشد؟ همان چشم‌ها و انبوه مژگان بلند

و سیاه ...چشمان دخترک،چقدر شبیه پدرش بود.

در کمال مسرّت از سوی من و ناخرسندی از سوی دکتر، در باز

شد و دکتر اخوان همراه پزشک معالج، وارد اتاق شد. با دیدن

من چشم‌هایش حالت تعجب و اضطراب به خودش گرفت و

در حالی که سعی می‌کرد به رفتارش مسلط شود گفت: شما

همانی هستید که دیروز...

_بله آقای دکتر من هستم.

_شما اینجا...

_خواستم احوالی از پدر مهرنگار پرسیده باشم.

دکتر نگاهش را به مرد، که شبیه لاشه ای بی جان، روی تخت

افتاده بود دوخت و گفت: می‌بینید که احوالش پرسیدنی

نیست، حتی دیدنی هم نیست.

دکترِ معالج، ما را تنها گذاشت.

خوشحال بودم که خودش اینجا آمده و زحمت مرا برای پیدا

کردنش کم کرده بود. او که گویا، بودنِ من در این مکان،

غافلگیر و معذّبش کرده بود، دستی به سر نیمه تاسِ سرخ

شده‌اش از سرما کشید و مردد، مرد را نگاهی کرد و گفت:

بیچاره خسرو! مرگِ دخترش برایش باور کردنی نبوده که

شوک این داغ به چنین روزی گرفتارش کرده. شما هم بهتر

است دیگر سراغ او نیایید.

می‌دانستم در حالِ راندن و سربسته تهدید کردن من است که

بهتر است اطراف مرد دیده نشوم.بهتر دیدم تمام حقایق را به

او بگویم.

_دفتر خاطرات... دفتر خاطراتِ مهرنگار دست من است و من

آن را خوانده ام.آن روز هم به آن خانه آمده بودم که دفتر را به

او بدهم اما... تصمیم دارم آن را به دست پلیس برسانم، شاید

آنها از خاطراتِ دخترک، سرنخ‌هایی از قتلِ آن پسر جوان و

مرگ مهرنگار،بدست بیاورند.

رنگ دکتر،به وضوح، دگرگون شده و ضربانِ تند شریانِ رگ‌های

شقیقه‌ اش از نماهنگ تند ضربان قلبش خبر می‌داد. عرقِ روی

پیشانی‌اش را با دستمالی پاک کرد و در حالی که سعی می‌کرد

بر خودش مسلط باشد،اما نمی‌توانست، با زبانی الکن گفت:بله

حتماً این کار را بکنید.اما شاید برای پدرِ مهرنگار بد باشد...

دکتر ناخواسته به همه چیز اعتراف کرده بود.تمام حرف‌های به

ظاهر متوهمانهٔ مهرنگار،تجلّیِ حقیقتی بود که اتفاق افتاده

بود.پدر قاتل بود و دکتر هم یا همدستِ این قتل بود یا فقط

چیزهایی می‌دانست.

از رنگ به رنگ شدن های دکتر و اینکه مبادا برایش اتفاقی

بیفتد از او درخواست کردم به کافهٔ بیمارستان برویم. امیدی

به پذیرفتنِ پیشنهادم نداشتم. اما شبیه کسی که ناچار به

انجام کاریست،مطعیانه،درخواستم را پذیرفت. برایش لیوان

آب خنکی آوردم و گفتم: لطفاً میل کنید،به نظر، حال به جایی

ندارید.

لیوانِ آب را یک نفس نوشید و قطره‌های ریز عرق که روی

پیشانی‌اش نشسته بود را پاک کرد و گفت:مهرنگار از من هم

چیزی در دفترش نوشته؟

در حالی که سعی می‌کردم بر او مسلط شوم،فنجان چای را

روی میز گذاشتم و لحظه‌ای که برای او در سکوتِ سنگینی

گذشت گفتم: تقریباً بیشتر خاطراتش،محور پدرش و شما و

آمپول‌های آرامبخش می‌گذرد.راستی چه شد که تصمیم

گرفتید او را متهم به بیماری روحی و افسردگی کنید،در

حالیکه شما، بهتر از هر کس...

دکتر امان نداد و میانه حرفم را گرفت و گفت: به پدرش

گفتم،بارها به خسرو گفتم،چه ایرادی دارد که دخترت عاشق

شده.اگر نگران مال و اموالی هستی که به نام اوست، الان

بهترین فرصت است، در قبالِ رسیدن به عشقش، تعهدی از او

بگیر و تمام اموالش را به نام خودت کن و بگذار دخترِ بیچاره

زندگیش را کند.اما...اما گذشتهٔ خسرو، مثل آینهٔ دق همیشه

پیش روی چشمانش بود و نگران ازینکه پسر جوان،مثل

خودش... شبیه گذشتهٔ خودش،.. برای اموال دخترش نقشه

کشیده و بارها گفته بود، نخواهد گذاشت همان بلایی را که

خودش ناخواسته سر مادر مهرنگار آورده، دیگری با دخترش

کند.

نگاهش را به لیوان روی میز دوخت و بعد از دقایقی سکوت

سر، بلند کرد و گفت: یک روز پسرجوان را به خانه دعوت کرد.

تا متقاعدش کند در قبال پیشنهاد فراوانِ پول، از دخترش

فاصله بگیرد.اما او نپذیرفت.تا جایی که کار به تهدید و

ترساندنِ جوان رسید.

دکتر دوباره سکوت کرد و در چهره‌اش مشهود بود،در حال

مرور خاطرات تلخی است که بر آنها گذشته.

_نمی‌دانم چه شد، اصلاً خسرو چه وقت فکر همه چیز را کرده

بود را هم نمی‌دانم.همه.چیز به چشم بر هم زدنی اتفاق افتاد.

تنها چیزی که ذهنم یاری می‌کند که به خاطر بیاورم آمپولی

بود که از کشوی میزش بیرون آورد و آن را به گردن او زد.

دکتر خندید،خنده‌ای که نشان می‌داد،عصبی است و کنترلی هم

بر آن ندارد و میانِ خنده گفت: نمی‌دانم خسرو چه فکری کرده

بود که آمپول هوا باعث مرگِ انسانی می‌شود. شاید متأثر از

فیلم‌ها و سریال‌ها...

و همان طور قاه قاه خندید و اشک از گوشهٔ چشمانش سرازیر

شد.و من نمی‌دانستم این اشک ها از شدت خنده است یا

حسرت و ندامت.

و دوباره سکوت کرد.

_پسر، بیهوش شده بود و به ظنِّ او مرده،ضربان رگ گردنش را

به وضوح می‌دیدم.خسرو،دو نفر آدمی را که از قبل،دستورشان

داده بود در خانه باشند را صدا کرد تا جسدش را ببرند و در

بیابانی که از قبل چاله کنده بودند، دفن کنند. با او حرف زدم.

اما چیزی از زنده بودن پسر جوان نگفتم،به امید اینکه قبل از

رسیدن به قتلگاهش به هوش بیاید و راه فراری پیدا کند.

خسرو عصبی بود و تا بنای سخنی را می‌گذاشتم با پرخاش

دعوت به سکوتم می‌کرد. ساعتی نگذشته بود که یکی از دو

مزدور زنگ زد و خبر به هوش آمدنِ پسر را داد. صدای فریاد

خسرو هنوز در گوشم هست که از آنها میخواست هر طور

شده تا نظر کسی را جلب نکرده اند او را بکشند و دفنش کنند

و حق الزحمشان را هم به نرخی رساند که هر کس دیگری هم

بود محال بود چشم از این ثروت هنگفت بپوشاند.اما آنها

نپذیرفته بودند و تا من بتوانم تکانی به خودم بدهم و به او

برسم،خودرو اش را سوار شده و از خانه رفته بود.شب از نیمه

گذشته بود که به خانه برگشت. همهٔ خدمتکارها را از روز قبل

مرخص کرده بود و مهرنگار هم با دوستانش،سفر تفریحی چند

روزه ای رفته بودند و خیالش از او هم راحت بود.لباس های

خونینش مرا به وهم انداخت که نکند با او گلاویز شده و

خودش آسیبی دیده، اما بعد که چاقو و وسایل درون لباس_

هایش را بیرون آورد تا لباس های خونینش را ببرد و در باغ

آتش بزند، فهمیدم. پسر جوان را با چاقویی به قتل رسانده که

متعلّق به خودش بود. و بعد از مرگ مهرنگار، آن چاقوی قلم

تراش را همراه دیگر وسایلش به ما تحویل دادند.

برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 18:25

صفحه بندی