.... مردِ چاق با غبغب عمیقش و سر بی مویش،تمام احتمالات
را به تنها کسی که سوق میداد، دکتر اخوان بود. پس از احوال
پرسیِ رسمی از جانب او، عمو جلال سر صحبت را باز کرد و
گفت راننده هست و امانتی را خانم در خودرو اش جا گذاشته.
مرد، با نگاه پرسشگرانه اش سراپای مرا هم برانداز کرد و گفت:
و شما چه کاری با ایشان دارید؟
_ بنده مربیِ خوشنویسیِ ایشان هستم. چند وقتی از ایشان
خبری نبود، همراهِ عمو جلال آمدم احوالی از خانم بپرسم.
نمیدانم آن لحظه و آن دروغها چگونه به ذهنم رسید و از
اینکه مبادا دخترک، این دروغ را افشا کند، به دلم اضطراب
افتاد.
پس از لحظهای تأمل دکتر گفت: عجیب است که شما بیخبر
هستید!
_از چه چیزی؟
عمو جلال در پرسیدن این سوال از من پیشی گرفت.
_ایشان، چهارشنبهٔ هفتهٔ قبل به خاطر سرعت بالای خودرو به
دره سقوط کرده و جانشان را از دست دادهاند.
.......
_شما نگران چیزی نباشید خانم، ایشان حتماً مربی خوش
نویسی بودند نام و مشخصاتشان را به من بدهید حتماً
پیدایشان میکنم.
_لطفا نگران نباشید، لازم باشد این شهر را که هیچ، با هم دنیا
را میگردیم و من زیر سنگ هم باشد برایتان پیدایش میکنم.
_نام و نام خانوادگیاش را در مجازی منتشر کرده ام.
تصویرش را هم میتوانیم از دوستانش پیدا کنیم شما
دوستانشان را میشناسید؟
_راستی ایشان اهل همین شهر هستند؟ اگر پدر و مادرش را
پیدا کنیم، حتماً به خودش هم خواهیم رسید.
چه وقت از عمو جلال جدا شده شدهام؟! عمارت سفید را
چگونه ترک کرده بودیم؟! چگونه به خانه آمده ام؟! به مادر
چه گفته ام؟! گیسویی که سوزنِ کنجکاویش وقتی گیر میکرد
را چطور مجاب کرده بودم؟! هیچ یادم نمیآمد! هزاران بار، در
ذهنم مرور کرده بودم به او چطور کمک کنم؟ چطور عزیز
گمشدهاش را پیدا کنم؟ و در نهایت به پوچی رسیده بودم به
ختم او! چطور باور کنم در این دنیا نبودنش را! شاید دکتر
دروغ میگفت.تا پدرش را نبینیم و با او حرف نزنم نمیتوانم
مرگش را باور کنم. یک هفته از مردنش گذشته باشد و دریغ از
یک آگهی فوت، دریغ از بَنِر تسلیتی از سوی آشنایان،که به در و
دیوار خانه زده باشند.او کم نبود. برای هیچ کس هم نه، عزیز
دردانهٔ پدرش که بود.مگر میشود پدری به دخترش، آن هم او،
اینقدر بیعاطفه باشد. آه... خاطرم آمد، عمو جلال، تمام راه را
تا کافه برایش اشک ریخته بود، به یاد دخترش که هم سن و
سال او بود و سالها قبل، مثل او از دستش داده بود. خاطرم
آمد که تمام راه را تا کافه به رساندنِ او به عزیز گمشدهاش فکر
کرده بودم. اما در نهایت همه چیز، ختم شده بود به پوچی! به
خاتمه او!
مگر آن خبر چه بود که این چنین پریشانش کرده بود که با آن
سرعت بخواهد در دره سقوط کند! آن خبر شوم چه
میتوانست باشد جز پیدا شدنِ گمشدهاش! اما نه به زیبایی
پیدا شدن یک گمشده!
گیسو وارد اتاق شد و با رنگی پریده در حالی که ترس و دلهره
از صدایش و لرزش دست هایش مفصلا پیدا بود گفت: کامیار
دایی، لطفاً خونسردی ات را حفظ کنی، مادرجان خون دماغ
شده و خون بینی اش ساعتی هست بند نمیآید، فشارش هم
با دارو پایین....
قلبم میخواست از سینه ام بیرون بزند. ملحفه و روتختی
خونین و مادری که سعی میکرد آرامم کند: چیزی نیست پسرم
الان است که بند بیاید.
گیسو بارها گفته بود و درست هم گفته بود،پای مادر که میان
می آید،کامیار دایی اش با این سن و سال و دبدبه کبکبه اش
میشود به اندازهٔ یک پسر بچهٔ پنج ساله.
صدای وحشت زدهٔ گیسو را که مرتب میگفت دایی جان آرام
تر،زمین لیز است،هوا تاریک است هم، نمی توانست آرامم کند
که بر خودم مسلط باشم و سرعت خودرو را کم کنم.
و خیابانی که به بیمارستانِ نزدیک خانه ختم میشد گویا راه
بی منتهایی بود قصد تمام شدن نداشت.
دکتر شیفت پس از معاینهٔ مادر گفته بود فشار عصبی است و
امشب را بهتر است در بیمارستان بماند.
ساعت از ۳ صبح گذشته بود. خون بینی مادر بند آمده و در
آرامش به خواب رفته بود.به نبودنش حتی فکر هم
نمیتوانستم کنم. اشکهایم بی اختیار روی صورتم دوید و
گیسوی خونسرد و آرام همیشگی را هم به گریه انداخته
بودم.دستش را روی شانهام گذاشت گفت: دایی، مادر جان
خدا را شکر حالش بهتر شده،تو را به خدا اینطور گریه نکن.
اشکهایم را پاک کردم و نجواگونه گفتم: خدا را شکر، که تو...
که تو اینجا بودهای وگرنه من بیخبر از حالش...
_دایی جان، مادر به خاطر حال در زمان حاضر تو به این روز افتاد.از
غروب که به خانه آمدهای بق کرده، شبیه آدمی که مشاعرش را
از دست داده باشد. مادر از آن وقف به دلهره افتاد و همان
باعث بالا رفتن فشار خونش شد. مدام میگفت گمانم این پسر
پرنیان را نمیخواهد و دارد بازی در میآورد که مرا منصرف
کند. دایی جان نکند حق با مادر است راستش را بگو، نکند ....
بغضی که راه نفسهایم را بند آورده بود، با آب دهان خشک
شده ام فرو دادم و گفتم: عزیزم حال در زمان حاضرِ من، ربطی به
پرنیان ندارد، در روز جاری...
و بغض دوباره از گلویم آویزان شد.سکوت کردم که مانع
ریزش اشکهایم شوم. هم برای مادر هم برای او که دلم
عزادارش بود و نمیدانستم به که بگویم.
_آن دختر را خاطرت هست؟ همان که در کافه تو و پرنیان....
_بله یادم هست. نکند به او علاقه...
_لطفاً ذهنت را درگیرِ مهملات نکن دخترجان. او چند روزیست
از دنیا رفته!
گیسو با حیرت و ناراحتی نگاهم کرد و با افسوس گفت: خدای
من! چرا؟ او که خیلی جوان بود!
سری به تأسف و افسوس تکان دادم و گفتم: ظاهرا بخاطر
سرعت بالا از دره سقوط کرده.
حیرتِ گیسو، از زاویهٔ دیدم که به او مسلط نبودم را هم
میتوانستم ببینم. شاید چند دقیقهای طول کشید که به حرف
آمد و میان لکنت و حیرت گفت: پس... پس آن خبرِ هفته قبل
که مجازی را پر کرده بود،آن دختر، او بود! تمام آن چند روز،
ذهنم درگیر او بود که کجا او را دیده ام.
نگاهش کردم و حیرتی که حالا گریبان مرا هم گرفته بود در
صدایم جلوه کرد، گفتم: از چه حرف میزنی!
صفحه اینستاگرامش را باز کرد و گوشی را به دستم داد.
خشکی زبانم به قدری بود که به سقف دهانم چسبیده بود.
بله... بله، او بود، خودش بود. دیوار بلورین! دخترک! عاشق دل
خستهای که شبها از تب و تابِ همه چیز میافتاد! مهرنگار!
بله او بود.
گیسو از کولهاش، بطری آبی بیرون آورد و چقدر به موقع بود
این آب. اما جگر تشنهام را سیراب نمیکرد.
متن زیر پست را که خواندم شوک دیگری بود بر ذهنم.
مهرنگار ایزدی، ثروتمندترین دختر شهر، مالک کارخانه کیف و
کفش ایزدی،تنها وارث ارثیه بزرگی که از پدربزرگش به او
رسیده بود، بر اثر سانحهٔ رانندگی جان خود را از دست داد.پدر
وی پس از خبر فوت دخترش، دچار شوک و جنون آنی شده و
در بیمارستان روانی بستری است. مهرنگار ایزدی، دخترکی که
غریبانه دنیا را وداع گفت بر حسب اظهارات پزشکِ معتمدشان
مدت طولانی را درگیر بیماری افسرگی بوده و علت سانحهای
که رخ داده را همان بیماری تشخیص داده.
دکتر معتمد! افسردگی!
باید دکتر اخوان را میدیدم.او بهتر از هرکسی میدانست که
مهرنگار بیمار نبود. به محض ترخیص مادر دوباره به آن خانه
خواهم رفت. دکتر باید به حقیقتی که حتماً او هم از آن باخبر
بود اقرار میکرد.
مادر، بیدار شده بود.دستمالی خیس کردم و خون کمرنگ
اطراف بینیاش را پاک کردم در حالی که موهای سفیدش را
نوازش میکردم گفتم: نصف عمرمان کردی مادر جان
گیسو هم در حالی که دستش را میبوسید، کنارش روی تخت
نشست و گفت: مادر جان، بی دلیل به دلتان نگرانی راه
میدهید.کامیار دایی، سرِ تمام قول و قرارهایش با شما هست،
حال خراب در روز جاریش برای مرگ یکی از شاگردانش بوده.
چشمهای مادر که پر از اشک شده بود را بوسیدم و گفتم:مادر
چرا فکر کرده اید، پسرتان تا این حد، بی مسئولیت و لا قید
هست که که بخواهد خاطر دختری که حالا قول و قرارهایش
را هم با او گذاشته را بیازارد. روز خواستگاری سر جایش است
و نگران چیزی نباشید. شادی را، هر لحظه در چهرهٔ رنگ پریدهٔ
مادر میدیدم و خدا را شکر می کردم که هر مصیبتی بود از
سرمان رد شده بود. حرفهای دکتر هنوز هم،ذهنم را آشفته
میکرد. مادرتان در شُرف سکته مغزی بوده، اما این خون دماغِ
به موقع...
حوالی ظهر بود که پزشک معالجِ مادر،با ترخیصش موافقت
کرد.او را همراه گیسو که از کم خوابی،نای سرپا ایستادن
نداشت به خانه رساندم.خودم هم خسته بودم،اما ذهن
پریشانم پر از سوال های بی جوابی بود که باید هر طور شده
پیدایشان می کردم.
ساعتی بود که جلوی خانه اش توقف کرده بودم.عمارت سفید.
مردد بودم بین رفتن و ماندن! با اضطرابی که قلبم را در سینه
بیقرار کرده بود، دستم را روی زنگ در گذاشتم.کمی طول
کشید که صدای همان خانم، از پشت آیفون به گوش رسید.
تقاضا کردم لحظه ای با او دیدار کنم. چند دقیقهای طول
کشید که صدای رد پا روی برفهای یخ زده به گوش رسید و
بعد باز شدن درب بزرگ عمارت سفید.
_عذرخواهی میکنم،میخواهم با پدر مهرنگار صحبت کنم. آیا
توانایی دارد آدرس بیمارستان را در اختیارم بگذارید؟
زن بالاپوش گرمی که به تن داشت را محکم دور خودش
پیچید و با شک و دودلی گفت: میتوانم بپرسم با ایشان چه
کار دارید؟
_امانتی هست باید به دستشان برسانم.
زن مکث کوتاهی کرد و گفت: آقا، پس از شنیدنِ مرگ
دخترش...
_بله، در جریان این خبرهای منتشر شده هستم.
زن،دوباره سکوت کرد و نگاه تیره اش را به زمین دوخت. پس
از لحظاتی که در خیالاتش غوطه ور بود گفت: بیمارستان
امین، اما خواهش میکنم از من نشنیده بگیرید. پس از
بلاهایی که سر آن دختر بیچاره آمد حالِ هیچ کدامِ اهل این
خانه خوب نیست.حتی ما خدمتکارها. من، اینجا مستخدم
هستم و سالهاست با این خانواده زندگی کرده ام.خانم،دختر
شاداب و پر انرژی بود به قدری حالش خوب بود که همهٔ اهل
خانه را هم....
خدمتکار گویا از حرفهایی که زده پشیمان شده بود، سکوت
اختیار کرد. نگاهش کردم و گفتم: خانم میتوانید به من اعتماد
کنید.هیچ حرفی از حرفهای شما جایی درز نخواهد کرد این
را به شما قول خواهم داد.من آن دختر را دورادور میشناسم،
میدانم او کسی را دوست داشت و حتی تصمیم داشتم پس از
پیدا کردن او کمکش کنم تا به گمشدهاش برسد. اما...اما
خدمتکار، اشکی را که در چشمهایش حلقه زده بود با فشردن
انگشتانش از ریزششان جلوگیری کرد و گفت: تا اینکه دل به
پسری بست که از نظر پدرش، وصلهٔ شان نبود.حتماً میدانید
دخترکِ بیچاره مالکِ زمینهای بیشمار و کارخانههایی بود که
از پدربزرگش به او رسیده بود و گرداننده این اموال پدرش
بود به خاطر سن و سال کم این دختر ،پدر و مادر خواندهاش
موافق این رابطه نبودند.پس از مدتی،جوان، بینام و نشان
غیبش زد و خیال آقا دیگر، از این حیث آسوده شده بود....
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05