گیسو در حال پوشیدنِ لباسهایش بود و آمادهٕ رفتن.به زحمت
چشم گشودم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم که ۹ صبح را
نشان میداد. چشمش از آینه به چشمهای نیمه بازم افتاد،
لبخندی زد و گفت:معذرت میخواهم اگر بیدارت کردم با
پرنیان قرار دانشگاه دارم،خودش پیام داده خدا خودش بخیر
بگذراند و دستی تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
خرده کارهای دفاعیه به پایان رسیده بود و هفته پیش رو
را میتوانستم به رسیدگی به کارهای معوقه بگذرانم. بیش از
خوشحالیِ من، مادر احساس شادمانی میکرد. چشمانش پر از
برق مسرت و شادی بود و مرا هم به هیجان میآورد و تنها
نگرانی ام از جانب شرایط پیش آمده، سوءظن پرنیان بود که
ممکن بود تمام شادمانیِ مادر را به تَلی از خاکستر تبدیل کند.
باید هرچه زودتر تا قبل از ارائه پایان نامه از حیث او
اندیشهام، آسوده میشد.
چهارشنبه بود و تشویش و اضطراب را به وضوح در رفتارم
حس میکردم. قلبم از هیجان،به سختی میتپید. از هیجانِ
دیدنِ دوباره او... هیجان تبرئه اتهامات وارده از گردنم در برابر
پرنیان...
برفِ ملایمی باریدن گرفته بود و حس خوشایندی را از تماس
روی گونههایم به وجودم منتقل میکرد.وارد محوطه ورودی
کافه شدم و برف را از سرشانه، پالتو و موهایم تکاندم و با
تأنی که هزار فکر و هیجان همراهش بود،وارد کافه شدم.از
اینکه او را در جایگاهش میدیدم، قلبم از مسرت شروع به
زدن کرد ـچشمانش نیمه بسته بود و گونههایش گل انداخته
بود و از نفسهایش که به تندی میزد،حدسم را به سمت
بیماری سوق میداد. بیتردید علت بیماری اش
میتوانست،شرایط پیش آمده از هفتهای بود که سپری شده
بود.خودم را که جای او میگذاشتم،ضرورتی نمیدیدم با این
حال خراب، وقتم را بیرون از منزل سپری کنم.مگر.... این مگر
را اگر جوابی پیدا میکردم پاسخی بود بر تمام گمانهزنیهاـ
انتظار بر هر کس طعمی دارد.تلخیِ چشم انتظاریِ او، کام
انسانی مثل مرا هم تلخ میکرد.پایم را روی پلکان نگذاشته
بودم که صدای خندهٔ خانم احمدی به گوشم رسید.برای
لحظهای خشک و بیحرکت ماندم.نگاه گذرایی به طبقه پایین
انداختم برای یافتنِ جایگاه دنج و به دور از دید هم محفلیها.
چارهای نداشتم جز برگشتن به سمت اتومبیل و انتظار در
بیرون از کافه. راه آمده را به سمت درب کافه و دیدن دوباره
او و اشکهایی که روی گونههایش موج میزد و چهره رنجور
و دیدگانِ بیمارگونه و بستهاش،نشان از تراژدی بزرگ و غمناکی
بود که غمی را بر دلم مینشاند.چه کاری میتوانستم برایش
انجام دهم؟.چطور میتوانستم کمکش کنم؟ْ.با جرمی که خانم
احمدی و دستیارانش مرتکب شده بودند، دیوار بلورینِ او،
برایم به دیواری از فولاد تبدیل شده بود.که دیگر راه نفوذی
برایش نمییافتم.برف حالت خصمانهای به خودش گرفته
بود،شبیه نیزههای کوچکی به شیشه پنجره میکوبید،از
صندوق عقبِ ماشین،پتویی برداشتم و ماشین را ز پارکینگ
کافه به آن سوی خیابان هدایت کردم و طوری پارک کردم که
مقابلِ پنجرهٔ دیوار بلورین قرار داشته باشم. هرچند از آن
فاصله جز سایه و حرکات سایهوارِ افرادِ درونِ کافه، چیزی در
نمییافتم. کتاب ردِّ رنگ همراهم بود و میتوانست تا آمدن
گیسو و پرنیان وقتم را پر کند. فضای داخل را بخار گرفته بود
و چشم اندازم را به فضای بیرون و آمد و رفتها مختل
میکرد.دستمالی برداشتم و شیشه کنارم را پاک کردم،همان
وقت چشمم به بچههای انجمن افتاد که در حال خروج از کافه
بودند. زمان زیادی نگذشته بود که محفل به پایانش رسیده
بود. زنگ موبایلم... خانم راد.. نگاهم را به آن سمتِ خیابان
کشاند.
_سلام خانم راد
_سلام استاد یزدانی، میخواستم بگویم امروز انجمن زودتر
تمام شد تشریف نیاورید.
و قبل از اینکه حرفی از جانب من باشد،با خداحافظیِ کوتاهی
تماس را قطع کرد. همراه او خانم احمدی و دو نفر از
دوستانش سوار خودرو شخصی خانم راد از آنجا دور
شدند.لحظهای صبر کردم تا مطمئن شدم هیچ کدام از بچههای
انجمن در کافه حضور ندارند و با این اطمینان ماشین را به
سمت پارکینگ کافه حرکت دادم و با پاهایی که در رفتن و
نرفتن به کافه مردد بود به سمت کافه حرکت کردم. مدیر کافه
که حضورش گرمای کافه را دوچندانی میکرد با همان لحن
مودب و دلنشین خوش آمد گوییِ کوتاهی کرد و با تبسمی
ابروان مرتبطش را بالا انداخت و گفت: کمی دیر آمدید
استاد،هم محفلیها زمان زیادی نیست اینجا را ترک کرده اند.
و پیش از آنکه منتظر کلامی از جانب من باشد به شانهام زد و
گفت در هر حال ما همیشه از دیدار شما در این کافه خرسندیم
و با صدای یکی از خدمه تنهایم گذاشت و رفت. دیوار بلورین
سرش را روی دستهایی که روی میز حائل شده بود گذاشته
بود.با کمی فاصله از او روی میز چهار نفره ای نشستم و
امیدوار بودم گیسو بتواند تا قبل از رفتن او از کافه به اینجا
بیاید.برف شکل کولاک به خودش گرفته بود. پیش خدمت آمد
تا ثبت سفارش کند.ناامیدانه نگاهی به ساعت و پنجره
انداختم و گفتم منتظر کسی هستم، تا قبل از حضور آنها چیزی
سفارش نمیدهم.
دیوار بلورین همچنان سر روی دست و بیحرکت در جایش
نشسته بود. وسایلش را این بار از کوله بیرون نیاورده و روی
یکی از صندلیهای کنارش گذاشته بود.حتما آنقدر ناتوان بود
که نتوانسته چیدمان همیشگی اش را روی میز دکور کند.با
دیدن گیسو و پشت سر او پرنیان جان تازهای در کالبدم دمیده
شد، خوشحال بودم که میتوانستم تنها دلیلی را که هر لحظه
ممکن بود، قصد عزیمت کند را برای اثبات بیگناهی ام به آن
دو نشان دهم. به استقبالشان رفتم و به سمت میز راهنمایی
کردم. گیسو، بازوی پرنیان را مثل آدمی که هر لحظه قصد فرار
داشته باشد محکم چسبیده بود و در حالی که سعی میکرد
جو را مثل همیشه صمیمی نشان دهد با لبخندی گفت:
کلاسمان را به خاطر تو کنسل کردیم کامیار دایی و با چشم
اشاره ای به پرنیان که کوله اش را روی صندلی کنارش جا
میداد کرد و فهماند که او را به اجبار به اینجا آورده.نگاهم را
به پرنیان دوختم و گفتم: خانم آران، از شما متشکرم که
برخلاف خواستهٔ قلبیِ تان دعوت گیسو که در واقع دعوت من
بود را پذیرفتید.تبسم کمرنگی بر لبهای سرمازده اش که به
سرخی میزد، نشست. پیش خدمت آمد و به خواست من برای
هر سه مان کیک خیس و قهوه و فنجان بزرگی دمنوش آورد.
نگاهم را از هر دوی آنها که منتظر بودند برای سفارش دمنوش
توضیحی بدهم،گرفتم و به دیوار بلورین که همچنان بی
حرکت سر روی دست داشت اشاره کردم و گفتم: این فنجان،
برای اوست. برای همانی که کتاب پرنیان را به او هدیه دادم.
کدامتان زحمتش را میکشید و دمنوش را برای او میبرید؟
گیسو و پرنیان لحظهای متحیرانه همدیگر را نگاهی انداختند و
قبل از هر سوالی گفتم: او ظاهرا بیمار است گیسو لطفاً تو هم
خانم آران را تا کنار میز او همراهی کن. پرنیان که در عمل
انجام شده قرار گرفته بود با تردید از جا برخاست و گیسو هم
در حالی که نگاهی به من و نگاهی به پرنیان میانداخت و در
رفتن و نرفتن مردد مانده بود،با تحکّم صدای من، از جا
برخاست و پشت سر پرنیان راه افتاد و قبل از اینکه
فاصلهشان بیشتر شود،گفتم: یادآوری کنید که استاد یزدانی،
مربی خط برایتان فرستاده.
از افتان و خیزان راه رفتنشان به خاطر جبرِ کاری که میلی به
انجامِ آن نداشتند،لبخندِ عمیقی روی صورتم نشست و
مضطرب از اینکه روی برگردانند و با دیدن تبسم روی لبم دچارِ
سوءظنِّ دیگری شوند خودم را با کیک و قهوه مشغول کردم.
پرنیان بعد از کمی صدا زدنِ دیوار بلورین، با تردید به شانهٔ او
زد. پس از کمی تأمل،سر از میز بلند کرد و نگاه تبدارش را که
دل هر بینندهای را به درد میآورد به آن دو دوخت.پرنیان
فنجان دمنوش را روی میز گذاشت و با اشارهٔ دست، به سمتِ
من به او فهماند که مهمان من است. او که پیدا بود حواسِّ به
جایی ندارد، نگاه گذرایی به من، به دمنوش و به پرنیان و
گیسو انداخت و بیآنکه حرفی بزند سرش را دو مرتبه روی
میز گذاشت.
با اشارهٔ چشم، فهماندم که برگردند و آن دو هم مطیعانه، به
سمت میز برگشتند.باتبسمی به قهوه و کیک شکلاتی اشاره
کردم و گفتم: تا سرد نشده میل کنید، این کافه به قهوههایش
شهره است.
گیسو که معلوم بود هنوز هم در ابهام و تردید است، در
حالی که فنجان قهوه را با تردید به لبانش نزدیک میکرد گفت:
نمیخواهی راجع به او توضیحی دهی؟
پرنیان هم که گویا کلامِ گیسو برای او هم سوال بود.ولی شرم
از گفتنش داشت، چشمان کنجکاوش را از فنجان قهوه روی
صورتم ثابت نگاه داشت.
فنجان قهوه را با تأمل روی میز گذاشتم و گفتم: قبل از هر
چیزی از پرنیان عذر میخواهم به خاطر کتاب اهدایی اش و
سوء تفاهمی که با چند تصویر و قطعه فیلمی که از روی
دشمنیِ شخص یا اشخاصی برایتان پیش آمده، درخواستِ من
از حضور شما به کافه برای دیدن شخص او بود. مدتهاست
بدون اینکه علتش را کسی بداند کافه میآید و از رفتار و
وجناتش و اسبابی که همیشه همراهش هست و واضح است
چشم انتظاریِ کسی را میکشد.تا به حال هیچکس نتوانسته از
اسرار او مطلع شود. اقتضای رشته تحصیلی من باعث میشود
گاهی حریم شکنی کنیم و بخواهیم با افراد ارتباط برقرار کنیم
و کتاب پرنیان تنها بهانهای بود در آن لحظه برای آغازِ این
ارتباط.
من مدتهاست به این کافه در رفت و آمد هستم.تقریباً تمام
افراد این کافه شناختِ کافی نسبت به من و همچنین او دارند.
اگر همچنان دچار این سوء برداشت هستید این شما و آن دختر
بیگناه که کاملاً از جریان بیخبر است و البته مدیر خدمه
کافه تا سؤ تفاهمها برطرف شود.
سکوت مطبوعی بین من و آن دو برقرار شده بود. حرفهایم
را زده بودم و حس آرامش داشتم. حتی اگر بعد از آن، این
سوء تفاهمها ادامه میداشت،میتوانستم به حسابِ حسادتِ
زنانه بگذارم و خودم را از این جریان و اتهام مبرا میدانستم.
پرنیان بدون آنکه سر بلند کند،عمیقاً در فکر بود. گیسو هم
نظری به دیوار بلورین انداخت و گفت دایی جان ما میتوانیم
با او ارتباط برقرار کنیم؟ به نظر بسیار تنها و غریب است. در
این کافه شانه بالا انداختم و گفتم: این گوی و میدان اگر
توانستید با او ارتباط بگیرید، هر دویتان را به صرف شام در
یکی از بهترین رستورانهای شهر دعوت خواهم کرد.
پرنیان پس از سکوتی طولانی سر بلند کرد و با حالی که
خودش را گناهکار میدانست و با صدای بُق کردهای گفت: مرا
ببخشید استاد، من در مورد شما...
دستم را در هوا تکان دادم و گفتم: نیازی به عذرخواهی نیست
عزیزم.هر کس دیگری هم جای شما بود، یقیناً چنین فکرهایی
به ذهنش خطور میکرد. لطفاً قهوه و کیکتان را میل کنید.
برف حالت کولاک به خودش گرفته و بهتر است تا راه بندان
پیش نیامده، زودتر به خانه برگردیم.
همان وقت دیوار بلورین که مشخص بود،توان راه رفتن ندارد
از جا برخاست تا وسایلش را بردارد، گویا توانی برای این کار
هم نداشت و بیاختیار کوله از دستش روی زمین افتاد نگاه
گیسو و پرنیان روی او که لرز عمیقی به جانش افتاده بود
ثابت ماند، اگر حضور پرنیان و گیسو نبود، قطعاً به کمکش
میشتافتم. اما حالا که سوء برداشتها داشتند برطرف
میشدند نیازی به برانگیختن احساسات زنانه پرنیان نمیدیدم.
به گیسو که در نگاهش ترحم و دلسوزی بود گفتم: خواهرزاده
جان اگر دلت سوخته کمکش کن.او توان راه رفتن ندارد. گیسو
از جا برخاست و پرنیان هم پشت سرش در یک چشم به هم
زدن بدون اینکه بفهمد این امداد غیبی از کجا برایش رسیده او
را از کافه بیرون و سوار خودروی همیشگی که در حال چراغ
زدن از پشت شیشهٔ پنجره بود رساندند و پس از لحظهای با
دست و پای لرزان به کافه برگشتند.
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05