نگاهی به ساعت مچیام انداختم و ناخودآگاه سری به تأسف
تکان دادم. دیر شده بود و تا به حال سابقه نداشت برای هیچ
انجمن، محفل و سمیناری حتی دقیقهای هم دیر حاضر شده
باشم. ولی حالا با ترافیکی که ناخواسته با پیچیدن، در یک
خیابان اشتباهی و بارانی که رانندگی را کند میکرد، حداقل ۱۰
دقیقه دیرتر به انجمن رسیده بودم. با عجلهای که میدانستم
در چهره و گامهایم کاملاً مشهود است، ماشین را در پارکینگ
کافه پارک کردم و با قدمهای بلند پلهها را دوتا یکی کرده و
وارد سالن کافه شدم. گرمای مطبوعی که با بوی تلخ قهوه و
عطر وانیل، به صورتم خورد حس و حال خوبی را برایم زنده
کرد. مثل همیشه سالن پر بود از جمع عشاق دونفرهای که فارغ
از دنیایی که در آن میزیستند بر کرسی های دو نفره تکیه زده
و از آمال و آرزوهای دور و درازی که شاید قرار بود فقط در
همان اندازهٔ آرزو باقی بماند،زمزمه می کردند. به سمت پلکانی
که به طبقهٔ بالای کافه منتهی میشد رفتم و با قدمهای تند و
بلند خودم را به مقر انجمن که پاتوق همیشگیاش همین جا،
طبقه بالای همین کافه و روزهای چهارشنبه بود، رسیدم. نفس
زنان جواب سلام و تعارف همگی را دادم و در حالی که دیر
رسیدنم را توجیه میکردم دعوت به نشستنشان کردم. بچهها
که مشخص بود روحیهای تازه پیدا کرده بودند با شوخی و
خنده دیر رسیدن بیسابقهام را سوژه قرار داده هر یک چیزی
میگفتند.
_استاد نکند پنچر کردهاید!
_استاد حتماً قرار مداری داشتهاید که دیر رسیدهاید!
_استاد....
لبخندی زدم و گفتم: بیش از این شرمندهام نکنید لطفاً گفتگو
را ادامه دهید تا من هم کمی به احوالاتم مسلط شوم. آقای
بهشتی که گویا تا قبل از ورود من گرم گفتگو بود با لبخندی
گفت رخصت استاد و بحث را با موضوع عرفان در مکاتب
نوظهور و تناسخ ادامه داد.
کمی طول کشید تا از تنش و هیجانی که از شتاب زدگی ام
حاصل میشد کم شود و بتوانم بر موضوع بحث مسلط شوم.
ساعتی از بحث و مناظره میگذشت و بچهها که به نظر از این
بحث سنگین کمی بیرمق شده بودند، جمعبندی نسبی از
موضوع انجام شد و دقایقی هم به خواندن اشعاری از حافظ و
مولانا و تفسیرشان گذشت.
جمع دوستانه ای که دو سالی میشد هر هفته در همین قرارگاه
دور هم جمع شده و از هر دری سخن میگفتیم.
بحث پایان یافت قبل از پراکنده شدن بچهها خانم ایزدی راد
_که این دو سال پای ثابت انجمن بود و اصلاً تیر تشکیل این

انجمن را او پرتاب کرده بود. و حالا گروهی متشکل از حداقل
۲۰ نفر که جسته و گریخته به انجمن میآمدند و در طول این
دو سال، ۵ نفر از اعضا، که یکیشان من بودم و پای ثابت
همیشگی این گروه بودیم _از جا برخاست و از افرادی که
تصمیم به رفتن داشتند درخواست کرد چند لحظهای رفتنشان
را به تأخیر بیندازند. پس از اینکه بچهها آمادهٔ شنیدن
سخنانش شدند با همان نگاه نافذ و گرم همیشگی کمی
روسریاش را بر سر نظم داد و گفت: همگی میدانید که به
امید خداوند هفته آینده یعنی بیست و پنجم آذر ماه تولد ۲
سالگی انجمن است. من و چند تن از دخترها تدارکِ جشنِ
مختصری را گرفتهایم و هفته آینده، چهارشنبه همین وقت از
شما میخواهم که با وجود موضوع بحث که موکول به دو
هفته آینده خواهد شد در جشن حضور بیابید و البته نامزدی
خانم خسروی و آقای رضایی را هم که مسبب آشناییشان
همین انجمن بوده شادی ما را مضاعف خواهد کرد.
در میان حرفهای خانم راد نگاهها روانه شد به سمت خانم
خسروی که تبسمی حاکی از حیا و هیجان روی لبانش نقش
بسته بود و آقای رضایی که با فخر و مباهات سرش را بالا
گرفته بود _و از نگاهش می شد خواند بالاخره توانسته این
هفت خان را عبور کند و دل دختری که شاید خیلیهای دیگر
هم میخواستند تصاحبش کنند را به دست آورده_ در برابر
تبریکها سری تکان داد و نگاه پرمهرش را حواله نامزدش کرد.
خانم راد، در حالی که از کسانی که در رفتن تأمل به خرج داده
بودند تشکّر میکرد، کیف و وسایلش را برداشت و کسب اجازه
خواست برای رفتن و سایر بچهها هم کم کم متفرق شدند.
نگاهی به ساعتم انداختم. خوشبختانه، رایانه همراه و جزوات
دانشگاه همراهم بود و میتوانستم رفتن را کمی به تأخیر
بیندازم و ساعتی را در این مکان وقت بگذرانم و معایب
پایاننامهام را که استاد صدیقی بر محتوایش ایراد گرفته بود
را برطرف کنم.
پیش خدمت، همراه فنجان قهوه و کیک شکلاتی که سفارش
داده بودم آمد و سفارش دوستان را که روی میز مانده بود را
در سینیِ همراهش جمع کرد و با خودش برد.
باران، نم نم به شیشه پنجره روبرویم میخورد واحساس
مطبوعی را از حضور در کافهٔ گرم و معطر به وجود میآورد.
نگاهی به طبقه پایین انداختم، به جز افرادی که در
کنار پلکان و درب ورودی بودند تقریباً به همه میزها و اشخاص
پشت میز اشراف داشتم. رفتارهای نامتعارف بعضی از پشت
میز نشینها نگاهم را از سرک کشیدن در حالات روحیِشان
کوتاه میکرد. یکی از پروژههای دانشگاهی ام، تحقیق در مورد
علوم رفتاری بود و میطلبید که با افراد و اشخاص متعدد و
مختلف تعامل داشته باشم....
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05