نم نم باران و گرگ و میشِ غروب و صد البته البسهٔ گرمی که
تن داشتم، دست به دست هم دادند تا برای لحظهای پشت درِ
خروجی کافه بایستم و از ریزش نم نم باران بر صورتم، کمالِ
لذّت و آرامش را ببرم. کمی که باران شدّت گرفت به خاطر
جزواتم که از گزند باران ایمن نگاهشان دارم با کمی شتاب، به
خودرو رسیدم و شیشه را پایین کشیدم. آذرخشی زد و جهان
تابان شد، باران شدت بیشتری گرفت و بوی زندگی، بوی باران
دنیا را لبریز کرد. چقدر بغض و اشک آسمان دل چسب است.
چقدر زیبا، سهراب، باران را به تصویر کشیده بود" چترها را
باید بست" " زیر باران باید رفت " " دوست را زیر باران باید
دید ".... صیحهای که از دل آسمان برمیخاست تلنگری بود از
حضور خداوند بر هر قلب آگاه.
صدای زنگ تلفن همراهم که گواه از چشم انتظاریِ مادری را
می داد که هم اکنون دانههای تسبیحش میان سرانگشتان
هستی، مثل قطرات باران، رها میشد و ذکر میخواند برای
سرسلامتی و بی گزند بودنِ فرزندش. شیشهٔ خودرو را بستم و
با حالی سرشار از طمأنینه و آرامشِ خاطر، پاسخش را دادم و
خیالش را آسوده کردم که احوال و اوقاتم خوب است و
ساعتی دیگر خانه هستم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آوازِ ریختن باران از ناودان، همچنان به گوش میرسید. پنجره
را که باز کردم، هوای سرد و خنک، یکباره به اتاق هجوم آورد و
لرزهٔ خفیف و روح بخشی را بر تنم نشاند. مادر که برایم چای
آورده بود، آن را روی میز گذاشت و در حالی که با تأنی روی
تابِ ریلکسی مینشست، نگاهی به پیرامونش انداخت و با
وسواسی که در پاکیزگی و نظافت منزلش داشت سری به
افسوس و تاسف تکان داد و گفت: کاش دو کلاس درس
انضباط هم در دانشگاه برایتان میگذاشتند. خندهٔ بلندی کردم
و کنارش نشستم و در حالی که محکم در آغوش میفشردمش
صورتم را به گونهٔ برجسته اش چسباندم و گفتم: تصدّقِ
وسواس و ایرادهایت، خودم تنها بشوم. با بیمیلیِ ساختگی
کمی خودش را عقب کشید و گفت مرد گنده این اداها را باید
سرِ همسر و بچههایت پیاده کنی نه مادر پیرت. برخاستم و
لیوان چای را کمی از داغی افتاده بود میان دستهایم گرفتم و
به مادر چشم دوختم که مثل همیشه خودش را آماده کرده بود
برای نطقی طولانی از مزایای ازدواج و داشتن همسر و تعدد
فرزند و دورهمیهای روز جمعه در خانه مادر شوهر و در آخر
هم کمی هم آه و نمِ اشک، چاشنی سخنان حکیمانهاش میکرد
و پای عاق مادر و حلال نکردن دو سال شیر خشکی که به
خاطر حساسیتی که به گلوتن داشتم و به زحمت فراوان برایم
فراهم میکرده را وسط میکشید. روی صندلیِ روبرویش
نشستم و در حالی که جرعه جرعه چای را سر میکشیدم
گفتم: مادر جانم قول دادم که پس از جلسهٔ دفاعیه از پایان
نامهام دنیا را با هم _من و شما _جستجو کنیم تا آن دختری را
که مورد پسند مادر عزیزم است را پیدا کنیم و برای همیشه
نفس آسودهای از من و شلختگیهایم بکشی و با صدا خندیدم.
مادر که لب نگشوده، ناگزیر، سکوت اختیار کرده بود از جا
برخاست و لیوان خالی چای را از دستم گرفت و گفت: با تو
حرف زدن، بیفایده است. سر پایان نامهٔ قبلی هم، چنین وعده
وعیدهایی داده بودی، خاطرت هست؟! این دو ماه را هم تاب
میآورم و بعدش همان دختری که شاگردت بود و مقبول
خواهرت را، میگویم گیسو حرفش را پیش اندازد. بلکه دستت
را در حنای دامادی بگذاریم و خیال این پیرزن پای لب گور هم

از تو، ته تقاری اش راحت شود. قبل از خروج کاملش از اتاق
اشارهای به پنجره کرد و گفت پنجره را هم ببند، هوا سرد است
سرما میخوری. از جا برخاستم و برای راحتی خیالش که نیمه
شب مثل شبهای دیگر با دل نگرانی به اتاق نیاید و تا پنجره
و پتو را چک نکند خیالش آسوده نمیگردد، پنجره را بستم.
مادر حق داشت، آهی کشیدم و نگاهم را از قاب عکس پدر که
چند سالی بود مرگ میانمان فاصله انداخته بود، گرفتم و روی
عکس مادر که حالا گرد پیری بر چهرهاش نشسته بود دوختم.
پس از گذراندن پیشآمد و اندوهی که ممکن بود برای هر کسی
روی دهد، انصاف نبود مادر بیش از این رنج تنهایی را به دوش
بکشد. مادر اگر میپذیرفت که دل بردارد از خانهای که پر بود
از حضور خاطراتِ پدر و تک تک فرزندانش و رضا میداد به
فروش این منزل میتوانستم آپارتمانی تهیه کنم که هم از
تنهایی او آسوده و خاطر باشم و هم خواستهاش را که هر روز
و هر لحظه با حسرت به لب میآورد اجابت کنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بستهٔ شکلات و هدیهای که به مناسبتِ نامزدی خانم خسروی و
آقای رضایی با سلیقهٔ گیسو و دوستش پرنیان که هر دو شاگرد
و دانشجوی کلاس ادبیاتم بودند تهیه و بستهبندی شده و تنها
زحمت من، پرداخت مبلغِ پیشکشی بود تا آنجا که اگر کسی از
شرحِ پیشکشی، سوالی می کرد، باید با گیسو تماس میگرفتم
تا از کمّ و کیف هدیه برایشان مفصلاً سخن بگوید. به جبرانِ
هفتهٔ قبل و دیر رسیدنم به جلسه انجمن و البته فراغتم در آن
روز از دانشکده که مرا اندکی از سر شلوغیهایم فارغ میکرد،
بهترین دلیل بود برای ساعتی زودتر به کافه آمدن و تکمیل و
تحقیق از پروژهٔ نافرجام "بشنو از نی".
از نامی که ناخودآگاه در ذهنم فریاد برآورد و انعکاسش تبسمی
بود به همراه جاری شدن نام" بشنو از نی"روی لبهایم،نگاهم
را روانهٔ جایگاهِ دخترِ پر رمز و راز کردم.
تازه از راه رسیده و مشغولِ چیدنِ وسایلِ داخل کولهاش بود.
کشش و نیروی مرموزی در وجود او پنهان بود که هر کسی را
مثل من به خودش جذب میکرد. نظر اشخاص دیگری هم به
او جلب شده بود، گمان میکردم که آنها هم مثل من در تلاش
و تقلا بودند سر از احوالات او درآورند. به ترتیبِ هفتهٔ قبل،
چند کتاب، ابزارآلات خوشنویسی، فنجانهای قهوهخوری،
دمابان، جعبهٔ سه تار، دفترچه پوست ماری و سایر ادواتش را
روی میز گذاشت و به گمان چیزی که خلوت دنیای او را با آن
همه شلوغی کافه به هم نمیریخت، هدفون بیسیمش بود که
همان وقتِ چیدنِ وسایل، در گوش نهاد و صفحه گوشی که از
این زاویه مشخص بود در حال پلی کردن موسیقی است،
درستیِ گمانم را اثبات میکرد. تا به اینجا ظنّم بر این بود که
چشم به راه آمدن کسی است. پیش خدمت آمد به همراه
فنجان قهوه، قبل از دور شدنش، صدایش کردم و پرسیدم چند
وقت که در این کافه، مشغول به کار است. حساب سرانگشتی
کرد و گفت با امروز ۳۷ روز میشود. از بیآلایشی و بیریایی_
اش تبسمی بر لب راندم و گفتم: خانمی که آنجا مقابل پنجره
نشسته، از چه زمان است که به اینجا میآید؟ میدانید کسی تا
به حال به دیدارش آمده باشد؟ پیش خدمتِ جوان نگاهش را
از من گرفت و به دختر جوان که در حال روشن کردن شمعهای
وارمر بود نظری انداخت و گفت: خیر قربان تا به حالی که من
اینجا بوده ام کسی به دیدار ایشان نیامده و البته نمیدانم از
چه وقت است که اینجا میآیند در این مورد شاید باریستا
بتواند کمکتان کند او مدت مدیدیست اینجا مشغول به کار
است....
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05