ساعت ۵ غروب است . چشم هایم از خستگی و کم خوابی بهسوختن افتاده اند.مادر هر بار که به اتاقم آمده، چیزی را با
خودش آورده و هر بار کلافه میگوید پسر تو که لب به هیچچیز نزده ای.پنجشنبه است و آرامستانِ شهر، شلوغ.دست مادر را محکمگرفتم که روی برفها لیز نخورَد. آخرین بار، یک ماه قبل بودکه با هم به آرامستان، بر سرِ مزارِ پدر، پدربزرگ و دایی رفتهبودیم. صدای خس خسِ سینهٔ مادر آزارم میداد.صندلی اشرا کنارِ مقبرهٔ پدر نشاندم و گفتم:مادر جان هوا را ببین، سرمااستخوان میترکانَد.من خودم میآمدم و حلوا و خرما
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
.... مردِ چاق با غبغب عمیقش و سر بی مویش،تمام احتمالاترا به تنها کسی که سوق میداد، دکتر اخوان بود. پس از احوال
پرسیِ رسمی از جانب او، عمو جلال سر صحبت را باز کرد وگفت راننده هست و امانتی را خانم در خودرو اش جا گذاشته.مرد، با نگاه پرسشگرانه اش سراپای مرا هم برانداز کرد و گفت:و شما چه کاری با ایشان دارید؟_ بنده مربیِ خوشنویسیِ ایشان هستم. چند وقتی از ایشانخبری نبود، همراهِ عمو جلال آمدم احوالی از خانم بپرسم.نمیدانم آن لحظه و آن دروغها چگونه به ذهنم رسید و ازاینکه مبادا دخترک، این دروغ را افشا ک
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
هیچکس نمیدانست چه بلایی سر پسر بیچاره آمده تا هفتهٔقبل که جسدش را در بیابانی آن سوی شهر پیدا کرده
بودند.گفتند از ظاهرش، چیزی برای شناسایی،باقی نمانده و ازروی مدارک شناسایی اش که همراهش دفن شده بود، او راشناسایی کرده بودند و حتماً شما به کار پلیس، بیشتر، شناختدارید. از آخرین تماسهایش با خانم مهرنگار به او رسیدهبودند. آن روز را که خانم، به خاطر سرعتِ بالا از دره پایینافتاده بود،کمی قبلش پلیس برای دیدن او به اینجا آمده بوداز ما خواست با او تماس بگیریم. پلیس، خودش،این خبر را بهمهرنگار داده بود و
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
.... ظاهراً، مهرنگار چاقو را از میان وسایل پدرش پیدا کردهبود و شناخته بود و از همان وقت بود که حالش دگرگون
شد.نمی دانم... شاید به او الهام شده بود که آن پسر هرگزبرنمیگردد._تزریق آمپولهای آرامبخش هم ازهمان وقت شروع کار شد؟_بله...از همان وقت بود. البته آن آرامبخشها، تنها، آرامبخشنبودند،دارویی بود که به مرورِ زمان فراموشی میآورد.کسی قصد کوچکترین آسیبی به دخترکِ بیچاره را نداشت وپدرش میخواست، ذهن دخترش را پاک کند از خاطرات او وگذشته اش.بغضِ دکتر سر باز کرد و اشک به پهنای صورتش جاری شد.غبغب زی
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
دو روز مانده بود به قرارِ خواستگاری و بهتر دیدم تا قبل ازرسمی شدنِ جلسه،با پرنیان در مورد مادر حرف بزنم.مادر به
من نیاز داشت و پرنیان هم شایستهٔ زندگی مستقل بود. نمی_خواستم تحت تأثیر تعریف های گیسو و مهربانی های مادر،انتخابی کند که بعدها پشیمان شود.پس از زنگ کوتاهی،تلفن را پاسخ داد._سلام استاد یزدانی_سلام خانم آران،روزتان بخیر.من کافه اردی بهشت هستم،می توانم شما را ببینم!؟ البته اگر وقتتان آزاد است.پس از درنگ کوتاهی که نشان از شرم و حیای ذاتی اش بود،گفت:بله استاد.کمی دیگر به آنجا می آیم.امیدوا
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
خانم راد که روی یکی از صندلیهای بخش وسط نشسته بود واز حُسن اتفاق صندلیهای کناریاش خالی بودند. زمان زیادی
را برای دیدنش از دست نمیدادم.همهمه و به هم ریختگی پس از پایان دفاعیه برای خروج ازسالن اجتماعات، محوطه را پر کرده بود و رفت و آمدِ افراد،تاخیر کوتاهی می انداخت تا دستیابی به خانم راد.خوشبختانه او هم که از جا برخاسته بود تا از سالن خارجگردد، با دیدن من که برایش دست تکان میدادم سری جنباند ولبخندی زد و از میان جمعیت به طرفم آمد و گفت: شما درسالن بودید؟!با صدای نسبتاً بلندی گفتم: همین حالا ب
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
مادر کنار اجاق گاز، مشغول سرخ کردن سیب زمینی بود.بادیدن من که از بوی سیب زمینیِ سرخ شده سرمست شده
بودم به خنده گفت: سهمت محفوظ است.به سمتش رفتم ودستم را دور گردنش حلقه زدم و در حالی که به موهایش کهگرد پیری روی آن نشسته بود بوسه میزدم گفتم:چرا من از توسیر نمیشوم و مثل همیشه با اطوار گفتم: بله بله میدانم،این اداها را باید سر همسر و فرزند پیاده کنم. مادر به خندهٔکوتاهی گفت: دروغ که نمیگویم عزیزم، الان باید سرم بابچههای تو گرم میبود. ناخنکی به سیبزمینیهای سرخ شدهزدم و گفتم: مادر جان مگر ۳۵
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
گیسو در حال پوشیدنِ لباسهایش بود و آمادهٕ رفتن.به زحمتچشم گشودم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم که ۹ صبح را
نشان میداد. چشمش از آینه به چشمهای نیمه بازم افتاد،لبخندی زد و گفت:معذرت میخواهم اگر بیدارت کردم باپرنیان قرار دانشگاه دارم،خودش پیام داده خدا خودش بخیربگذراند و دستی تکان داد و از اتاق بیرون رفت.خرده کارهای دفاعیه به پایان رسیده بود و هفته پیش رورا میتوانستم به رسیدگی به کارهای معوقه بگذرانم. بیش ازخوشحالیِ من، مادر احساس شادمانی میکرد. چشمانش پر ازبرق مسرت و شادی بود و مرا هم به هی
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
گیسو در حالی که لبهایش از سرما به هم میخورد،دستهایش را ها کرد و گفت: با این حال و بیماری چه نیازی
بوده از خانه بیرون بیاید؟شانه بالا انداختم و گفتم: شاید انتظار...و از جا برخاستم و گفتم: بهتر است ما هم برویم، حال و هوایکافه آنقدر مطبوع است که ترک کردن را دشوار میکند.گیسو سرشانههای پالتویش را جلوی در تکانی داد و گفت: دراین هوا چغندر پخته بسیار میچسبد، کاش مادر جان...مادر در را به رویمان گشود و شتاب زده گفت: تا سرمانخوردهاید بیایید داخل، هوا سرد است. گیسو که گونههایشاز سرما سرخ شده بود، ب
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
... تا خواستم خودم را به او برسانم و دفتر پوست ماری که بهخاطر شتابش از لای کتابها روی صندلی افتاده بود را به او
بدهم، ماشین را سوار شده و پیچ خیابان را هم طی کرده بود.خودکار، هنوز لای آخرین صفحهٔ نگارش شده بود. کیفم را ازپشت میز برداشتم و با عجله هزینه کافه را پرداخت کردم تاشاید بتوانم خودم را به او برسانم.اما دیر رسیده بودم. آژانساز کدام سو و به کجا رفته بود را باید بعداً از دفتر آژانسسراغ میگرفتم......شب از نیمه گذشته بود و از غروب که به خانه آمده بودم، تمامفکر و ذکرم درگیر آن دفتر و دختر ب
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
دفتررا بستم و به فکر فرو رفتم،نمیدانستم اگر روزی میفهمید دفتر خاطراتش را خوانده ام،مستحق چه برخورد و
رفتاری از سمت او بودم.چه دنیای عجیبی را او زندگی میکرد،نمی دانستم این خون، واقعیتِ دستان پدرش بود یا زادهٔذهنِ آفرینندهٔ دیوار بلورین..."نامه دهم"جوابِ مکرِ پدر را با مکر می دهم. ماشین را در محوطهٔفرهنگسرا پارک و با خودروی اجارهای از درِ دیگرِ فرهنگسرا،شهر را دنبال تو می گردم. قرارمان باشد، کافهٔ اردیبهشت، هرچهارشنبه،درونِ آلاچیقِ کافه، کنارِ پارک. چقدر اینجا را تودوست داشتی."نامه یازدهم"چرا ای
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
صدای اذان از کمی دوردست به گوش میرسید. الان است کهمادر، برای نماز صبح بیدار شود و مثل همیشه مرا هم بیدار
کند. چراغ خواب را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.مادر تقه ای به در زد و گفت: کامیارم اذان است... وقت نماز...و رفت.بلند شدم و وضو گرفتم و بعد از نماز، مشتاقانه صفحهٔدیگری از دفتر را گشودم."نامه هفدهم"پدر، شقیقههایش را می مالَد و چشمهایش را میفشارَد. اینوقت است که او را بیگانه میشوم. کاش قلبم از سینه رهامیشد و به پایش میافتاد، او که جواب این دستهای به پاافتادهاش را نمیدهد."نامه هجده
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
"نامه بیست و نهم"این چند روزه را در خانه میمانم تا مخبر پدر هم کمی
استراحت کند."نامه سیام"زمینها آنقدر زیادند که گمان نکنم به این زودیها فروشبروند. باز هم امیدِ دیگری به امیدِ رسیدن به تو در دلم جشن وشادی گرفته و این عمارت هم خواهد شد گورستان من. اگر...نه... دیگر نباید این فکرها خیالم را زجر دهد. باید زنده بمانم،به خاطر تو و به فرداهای پرفریب فکر نمیکنم."نامه سی و یکم"آن نیمه شبِ باشکوه آمد. مادر چمدانش را کنار در اتاق میگذارد و گونهٔ تب دارم را می بوسد و می گویدبچههایش به سرخک مبتلا شده
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
خنجرت در سینه جا مانده.
.برگرد!چگونه باور کنم دیگر قرار نیست برگردی!باور نمیکنم،تو روزیبرمیگردی. قرارمان نبود میان مردگان رهایم کنی. مردگانی کهاز بوی خون مست میشوند و سمفونی مرگ، به وجدشانمیآورد برای بزم رقص مرگ. پدر میآید و کتاب را در دستانممیبیند و لبخند میزند. رنگ چهرهاش به خون مینشیند ومیگوید، دخترک خوشحالم که بهتری و دست میگذارد بهگونه ام._این تب چرا تمام نمی شود! و شامهام را به بوی خونتو مهمان میکند! دکتر میگوید جان سختم.معنی اش، انتظارِمردنم است، غیر از این هم نمیتواند باش
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
"نامه چهل و دوم"خاطرم نیست تا خانه چطور آمده ام. پدر میگوید رانندهٔ پیری
تو را از فرهنگسرا به اینجا آورده. آه... عموی عزیزم، چقدرخوب که اسم کافه را نیاوردی پدر حتماً آنجا را هم ویرانهمیکرد."نامه چهل و سوم"نیمههای شبچه بیرحمانه مرا عاشق میکنینیمههای راهروی حریر دلزیر بارانچه ظالمانه دست مرا رها میکنینیمه شبها از خودم بیزار میشوم و همه هم از من بیزارمیشوند.ای شب، به چه دردی آلودهای که این چنین مرا همآلوده میکنی. نفرت را در نگاه پدر میخوانم... متکا رابرمیدارد و روی صورتم میگذارد و ب
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05