ساعت ۵ غروب است . چشم هایم از خستگی و کم خوابی به
سوختن افتاده اند.مادر هر بار که به اتاقم آمده، چیزی را با
خودش آورده و هر بار کلافه میگوید پسر تو که لب به هیچ
چیز نزده ای.
پنجشنبه است و آرامستانِ شهر، شلوغ.دست مادر را محکم
گرفتم که روی برفها لیز نخورَد. آخرین بار، یک ماه قبل بود
که با هم به آرامستان، بر سرِ مزارِ پدر، پدربزرگ و دایی رفته
بودیم. صدای خس خسِ سینهٔ مادر آزارم میداد.صندلی اش
را کنارِ مقبرهٔ پدر نشاندم و گفتم:مادر جان هوا را ببین، سرما
استخوان میترکانَد.من خودم میآمدم و حلوا و خرما را
خیرات میکردم.مادر،با دلتنگی گفت: دلم پوسید در خانه
پسرم.اینجا هم که نیایم کجا بروم!خواهرهایت که راهشان
دور است یا مشغله اجازهٔ شان نمی دهد، سری به مادرِ پیرشان
بزنند .
حق میدهم به او. کنارش نشستم و گفتم:دردتان به جانم،
مریض میشوی زودتر برگردیم .میان فاتحهای که زیر لب برای
پدر میفرستاد، با لبخندی گوشههای کلاهم را روی گوشهایم
کشید.
ذهنم اسیر اوست. اسیر اویی که حالا تمامِ چشم انتظاری_
هایش.. تمام اشکهایش برایم معنا گرفتهاند. باید به کافه
سری بزنم و آدرسِ دفترِ آژانس را که هر چهارشنبه سراغ
دخترک می آمد را بگیرم.مادر، کمی که مینشیند حلوا و خرما
را پخش میکنم تا زودتر به خانه برگردیم.هوا آنقدر سرد است
که بخار در هوا یخ میزند. مدیر، در کافه است از او شماره
دفتر آژانس را گرفتم. می دانستم در این تاریکی راه به جایی
نمیبرم به خانه برگشتم و تمام صفحاتِ دفتر را دوباره ورق
زدم و مرور کردم، به امید نامی،نشانی..ـ هرجا که هست،
خانهاش در این حوالی نیست و طبق نوشتههایش از آن سوی
شهر به فرهنگسرا یا کافه میآید. کم نیستند آن سوی شهر،
خانهٔ متموّلین و عمارتهای سفیدشان و پیدا کردنش شاید
سوزنی باشد در انبارِ کاه.نفرین به خانم احمدی و حماقتش،
نفرین به نیرنگش که اگر او نبود، شاید زودتر از اینها این
فاصله میشکست و میتوانستم کمکی به او کرده باشم. کاش
در،خاطراتش اشارهای بنام گمشدهاش میکرد.حتی نام خودش
درِ کدام خانه در شهر را بزنم و بگویم از دخترک خبری دارید؟
......
به دفتر آژانس زنگ زدم و بعد از گرفتن آدرس، به آنجا رفتم.
پس از کلنجار رفتنها و آدرس دادنهای بسیار، بالاخره، مدیرِ
آژانس خاطرش آمد یکی از اشتراکهای روز چهارشنبه و
مشتری چند ماههٔ شان دختریست به نام مهرنگار.امّا اینکه این
مهرنگار نام خانوادگی است یا نام او را نمیدانست.او گفت
اولین باری که به دفتر آژانس آمد خودش عمو جلال را انتخاب
کرد که راننده شخصیاش برای روزهای چهارشنبه باشد.
عمو جلال، همان پیرمردِ مهربانی که در دفترش به او اشاره
کرده بود،او حتماً میتوانست کمکم کند، چرا که یک بار دخترک
را تا منزلش رسانده و تحویل پدرش داده بود. مشتاقانه گفتم:
این عمو جلال کجاست، لطفاً بگویید بیاید.حتماً میتواند کمکم
کند.مدیر، سری تکان داد و گفت: متأسفانه شوهرخواهرش را
دو سه روزی است از دست داده و برای خاکسپاری به شهرشان
رفته و اینکه چه وقت مراجعه کند را اطلاعی نداریم.
انگار درها یکی یکی در حال بسته شدن بودند
تا چهارشنبه خیلی مانده بود، تا آمدنش...
و تا رفتنش از این دیار چیزی نمانده...
او که از چهرهٔ ناامیدم حدس هایی زده بود. با تلفن همراه
شمارهای را گرفت و گفت: شاید عمو جلال تلفنی هم بتواند
کمکی بهت کند جوان.
بعد از بوق ممتد و طولانی، بالاخره تلفن را پاسخ داد. مدیر،
تلفن را به من داد که با او حرف بزنم.تسلیت مختصری گفتم و
با دادن مشخصاتی، سراغِ دخترک را از او گرفتم.
_ بله خاطرم هست، من به خانه رساندمش،اما چون به آن
منطقه آشنایی ندارم و آن شب هم برف شدیدی میبارید
خاطرم نیست کدام محله و منطقه و خانه بوده.شاید بتوانم
شما را به آن خانه ببرم اما آدرس دقیقش در خاطرم نیست.
باز هم در دیگری داشت به رویم بسته میشد و رسیدن به او
را غیر ممکن میساخت.او حتی شماره تلفنی هم برای اشتراک
به آنها نداده بود. مدیر آژانس گفت: او با تلفنِ فرهنگسرا با ما
تماس میگرفت و ساعت برگشتش را هم خودش با عمو جلال
هماهنگ میکرد و ظنین پرسید: شما چه نسبتی با او دارید که
نه آدرسی نه تماسی، هیچ از او ندارید و این همه تقلا می کنید
برای پیدا کردنش.
خاطرخواهش هستید؟ بدهکارید؟ طلبکارید؟
همان طور که ناامیدانه از دفتر بیرون میرفتم گفتم: هیچ
کدام،فقط امانتی هست که باید به ایشان برسانم و قبل از
خداحافظی ، شماره تلفن عمو جلال را از او گرفتم.
مهرنگار! حتماً این هم نام ساختگیِ او بوده برای رد گم کنیِ
به اصطلاح خودش، مخبرِ پدرش.
شبیه به آدمی که در هزارتو، اسیر شده و هر گامی که جلوتر
میگذارد احتمال گم شدنش هم بیشتر میشود احساس
ناخوشایندی داشتم. تمام راههایی که ممکن بود به او رسید را
در ذهنم مرور کردم. به فرهنگسرا بروم.اما وقتی نام و نشانی
از او ندارم به آنها چه بگویم!
گاو پیشانی سفید!!! شاید هر روز با ماشین مدل بالای سرخ
آلبالویی اش به فرهنگسرا میرود. تنها فرهنگسرایی که در این
منطقه بود فرهنگسرای آینه بود. خوشبختانه این هفته را با
دانشگاه کاری نداشتم و به خاطر امتحانات دانشجوها کلاسی
هم برگزار نمیشد و یک هفتهاش را شب و روز میتوانستم
دنبالش بگردم. از حیثِ مادر هم خیالم آسوده بود.گیسو چند
روزی را آمده بود تا برای امتحاناتش از کتابهایم استفاده
کند،مادر تنها نبود.
ظهر نشده بود که به فرهنگسرا رسیدم.تمام پارکینگ و محوطهٔ
فرهنگسرا را از نظر گذراندم به امید پیدا کردنِ گاو پیشانی
سفید ((ماشین مدل بالای سرخ آلبالویی)). اما حتی خودروی
درجه دو و معمولی هم وجود نداشت که رنگش آلبالویی
باشد.با متصدیِ فرهنگسرا که زن جوان و خوش صدایی بود
صحبت کردم و کمی از مشخصات او را دادم. گفت چند ماه
اخیر، بیشتر روزها را اینجا میآمده ولی ثبت نامی در این
موسسه نداشته و ما هم سرمان شلوغتر از آن است که پیگیرِ
یکایکِ متقاضیها باشیم.
آمدنم تا اینجا هم بیفایده بود.تا شب نشده، میتوانستم به
سمت منطقهای که ممکن بود دخترک آنجا باشد بروم و
برگردم. اما همان طور که حدس زده بودم پیدا کردن عمارتِ
سفید، سوزنی بود در انبار کاه.
خانههای اعیانی با ظاهری متحد الشکل، چقدر دلم میخواست
تک تکِ زنگ خانهها را بزنم و سراغش را بگیرم. به فکرم رسید
یک بار دیگر به عمو جلال زنگ بزنم، شاید نشانهای... پلاکی...
نام کوچه ای خاطرش بیاید.
_ببخشید دوباره مزاحم میشوم، من...
_بله شناختم همانی که سراغ آن دختر جوان را میگیری.
_من به منطقه او آمده ام...
_روز بعد صبح من به خانه برمی گردم، اگر تا روز آینده طاقت
میآوری، شما را میبرم به منزل آن دختر.
خوشحالیِ این خبر شبیهِ آب خنک و گوارایی در گرمای
تابستان، تمام وجودم را به وجد آورد. از او خداحافظی کردم و
به خانه برگشتم. گیسو، سخت مشغول مطالعهٔ امتحان
روز بعدیش بود و خودش را در اتاق حبس کرده بود. میدانستم
این وقتها به چیزی جز امتحانش فکر نمیکند و جای شکر
داشت که پیگیر رفت و آمدهایم نمی شد.
مادر غذایم را که گرم کرده بود مقابلم گذاشت و گفت: این
چند روزه را آرام و قرار نداری پسرم. اتفاقی افتاده که ما قرار
نیست بدانیم؟ راستی تا فراموش نکردم خبر خوشی را به تو
بدهم، مادرِ پرنیان تماس گرفت و قرار خواستگاری را برای چند
روز دیگر گذاشت. احتمالاً آخر همین هفته.
کاش مادر کمی دندان روی جگر میگذاشت و این خبر را در
این وقت نمیداد که بعد با واکنش خونسردانه و به ظاهر
بیتفاوتم مواجه نشود. روبرویم نشست و فهمیدم در حالِ
کاویدنِ شرحات صورتم است تا شاید چیزی را از باطنم
متوجه شود، بعد که چیزی دستگیرش نشده بود گفت: کامیارم
چیزی شده، نکند پشیمان شدهای؟ نکند مثل دفعات قبل، سر
شوخی با ما گذاشته ای؟ ولی این بار مثل قبل نیست پسر جان
ما قول و قرار گذاشتهایم.
با پلکهایی که از سنگینی طاقت باز ماندنشان را نداشتم
نگاهش کردم و با تبسمی گفتم: مادر جان،به شما قول داده ام
و هرگز بد عهدی نمیکنم. به خصوص حالا که پرنیان و
خانوادهاش هم...
مادر که گویا خیالش راحت شده بود نفسی به آسودگی کشید
و گفت: پیر شوی پسر، کم مانده بود پای عاق مادر را میان
بکشم.
_برای شام خوشمزهتان، متشکرم.خستهام اگر اجازه دهید
کمی استراحت کنم.
و به اتاقم پناه بردم. خسته بودم، اما به خاطر درهم ریختگیِ
افکارم، خواب راهی به مغزم پیدا نمیکرد.به دخترک فکر
میکردم و شبهای تبدارش. کجا میتوانست باشد؟ آیا مثل
هر شب، تب و شکنجههایش و آرامبخشهای دکتر، باز هم
سراغش را میگرفتند؟ چه جهنمی را این مدت زندگی کرده
بود.اما از ظاهر آرامَش هیچکس حتی به مخیّله اش هم
نمیگنجید در چنین برزخی دست و پا میزند.
انتظار، کلافه ام کرده بود. به او فکر میکردم که هر روز به
انتظار سلام میداد، انتظاری که هر روز به خاتمهش سلام
میداد. چه قلم قوی و پر استعارهای! این دفتر اگر به
سرانجامش میرسید میتوانست کتاب پرمخاطبی باشد و
امیدوار بودم روزی بتوانم متقاعدش کنم که خاطراتش را به
چاپ برساند و امیدوارتر این که بتوانم کمکش کنم و به وصل
او که مدتهاست گمش کرده، برسانمش.خطوط آخر دفتر،برای
همان وقتی بود که من وارد کافه شده بودم و بعد آن تماسِ
شوم، بعد هم رفتن او...
کاش عمو جلال زودتر برسد و بتوانم زودتر به دیدارش بروم.
ساعت، نزدیکیهای یک پس از ظهر بود و مادر در حال چیدن
سفره غذا، که او تماس گرفت و همان لحظه خواست به
دیدارش بروم.
می دانستم مادر، حالاست که سوال پیچم کند و پیگیر رفتار
مبهم و مشکوک چند روزه ام شود. لباسهایم را پوشیدم و
همانطور که با شتاب به سمت در میرفتم به مادر گفتم ناهار
نمیتوانم به خانه برگردم و ماشین را روشن کردم به سمت
محل قرارمان، کافه اردیبهشت.
عموجلال مرد کوتاه قامتی،باموهایی کم پشت وصورت مهربان
با همان مهربانیاش گفت: بهتر است ماشین را همین جا درون
کافه پارک کنم و با خودروی او به سمتِ شهرِ دخترک حرکت
کنیم. در میانه راه عمو جلال،پیش از آنکه از دخترک و نسبتی
که با او داشتم سوالی بپرسد، گفت: مدتهاست در سکوتِ غم
انگیزی او را از فرهنگسرا به کافه و از کافه به فرهنگسرا
میبرده. از چهرهٔ پر از غمش میگفت که بارها اشکهایش را از
آینهٔ خودرو دیده، اما هرگز دلش نخواسته با پرسیدنِ سوال
نابجایی او را از دنیایش بیرون بکشد. عمو جلال گفت سالها
قبل، دختری به سن و سال او داشته و او را بخاطر بیماریِ
مهلکی که آن دوره قابل درمان نبوده از دست میدهد و هر بار
که او را میدیده، یاد و خاطر دختر جوانمرگش برایش زنده
میشد و دلش میخواست هر چهارشنبه را به یاد دخترش او
را به مقصد برساند.
به مقصد رسیده بودیم. پس از گذر از چندین خیابان و کوچه
و پس کوچه رسیدیم به عمارت سفیدِ دخترک. و حقا که خانه،
عمارتی بود برای خودش. آرزو میکردم پس از به صدا درآمدن
زنگِ در، خودش در را به رویمان باز کند.
یک بار... دو بار... سه بار... بالاخره صدای زنی از آن سوی
آیفون به گوش رسید. عمو جلال از او درخواست کرد که بیاید
و حضوری با او صحبت کنیم. دقیقهها به کندیِ ساعتها
میگذشتند. بالاخره در باز شد و زن باریک اندام و قد بلندی در
را به روی مان گشود. نگاه حیرت زده و موشکافانهاش را از
صورت من به صورت عمو جلال از نظر گذراند و گفت:
بفرمایید ، با که کار دارید؟
عمو جلال دستی به سر کم مویش کشید و گفت: دو هفته
قبل دختر جوانِ بیماری را به این خانه آوردم با ایشان کار
دارم.
زن که به ظاهرش نمیخورد ربطی به این خانه داشته باشد.
گفت: منظورتان خانم مهرنگار است؟
پس مهرنگار اسم واقعی اش بود!
عمو جلال گفت: بله با ایشان کار داشتیم. دل در دلم نبود که
زودتر برود و صدایش کند. حتی اگر خانه هم نبود صبر
میکردیم تا هرجا که هست به خانه برگردد. مهم رد خانه بود
که پیدا کرده بودیم.حالا چند ساعت صبر به جایی برنمیخورد
قبل از اینکه زن دهان باز کند، مردی از درون حیاط صدا زد:
زیور با کی کار دارند؟
احتمال میدادم پدرش باشد. در ذهنم دنبال بهانهای میگشتم
که بتوانم علت آمدنم را به این منزل و دیدن دخترش، موجه
کنم.
زن میدان را خالی کرد برای آمدن مردی که صدای پایش روی
برفهای یخ زده از آن سوی در به گوش میرسید....
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05