خرید بک لینک

دو روز مانده بود به قرارِ خواستگاری و بهتر دیدم تا قبل از

رسمی شدنِ جلسه،با پرنیان در مورد مادر حرف بزنم.مادر به

قسمت آخر

من نیاز داشت و پرنیان هم شایستهٔ زندگی مستقل بود. نمی_

خواستم تحت تأثیر تعریف های گیسو و مهربانی های مادر،

انتخابی کند که بعدها پشیمان شود.

پس از زنگ کوتاهی،تلفن را پاسخ داد.

_سلام استاد یزدانی

_سلام خانم آران،روزتان بخیر.من کافه اردی بهشت هستم،

می توانم شما را ببینم!؟ البته اگر وقتتان آزاد است.

پس از درنگ کوتاهی که نشان از شرم و حیای ذاتی اش بود،

گفت:بله استاد.کمی دیگر به آنجا می آیم.

امیدوار بودم،گیسو را با خودش راهی نکند. بهتر این بود

انتخابش تحت تاثیر هیچ کس نباشد.

کتاب ردِّ رنگ را بعد از نوشته های دخترک، بارها خوانده بودم،

بخصوص شعرهای گلچین شده ای که با شرایط مهرنگار،

مناسبت داشت را بارها خوانده و بارها خاطراتش را در ذهنم

مرور کرده بودم.

........

کمی که در سکوت گذشت،انتظارش را نداشتم ولی پرنیان

صحبت را با او شروع کار کرد، با مهر نگار... گفت که بسیار از

مرگش متأثّر شده و بسیار خوشحال می‌شد اگر می‌توانستم با

او ارتباط بگیرم و کمکش کنم

چرا هر بار که نام او به میان می‌آمد بغض سنگینی گلویم را

می‌فشرد. شاید علتش این بود که نتوانسته بودم هیچ کاری

برایش کنم. حرفش را تایید کردم و گفتم: متاسفانه بعد از آن

کار شرم آوری که خانم احمدی و دوستانش کردند، رابطهٔ ما که

به استحکام بند مویی هم نمی‌رسید به راحتی از هم گسست.

شاید می‌شد کمکش کرد... شاید حالا او زنده بود... نمی‌دانم...

شاید هم تقدیر برایش چنین رقم زده بود.آخرین بار که او را

دیدم،دفتر خاطراتش را در کافه جا گذاشت و بعد هم که....

پرنیان در میانِ غمی که با حرف‌هایم به چهره اش نشسته بود

مشتاقانه نگاهم کرد و گفت: دفتر خاطرات! شما آن را

خوانده‌اید؟

با تبسم تلخی گفتم: بله خوانده‌ام. و چقدر دلم می‌خواست بعد

از رسیدن به او و پیدا شدن گمشده اش، از او بخواهم این

دفتر را به چاپ برساند. پرنیان با همان اشتیاق گفت: استاد

می‌توانم از شما خواهشی کنم؟ می‌توانم من هم آن دفتر را

بخوانم؟

او که دیگر نبود چه فرقی می‌کرد خواندن یا نخواندن آن

خاطرات که حالا با او به گور رفته بودند و تنها روی سفیدی

کاغذ به یادگار مانده بودند.

_دفتر همراهم در ماشین است وقت رفتن، یادآوری کنید،

تقدیمتان کنم. راستی! چقدر، اشعارِ شما در این دفتر به

نوشته‌های او رنگ داده بود! در خاطراتش بارها نوشته بود که

کاش شاعر ردِّ رنگ را پیدا کند و از او بخواهد نام کتاب را ردِّ

خون بگذارد. غمی دیگر به نگاه پرنیان نشست و گفت: چقدر

حیف، هرگز فرصت آشنایی با او را پیدا نخواهم کرد.

ای کاش خانم احمدی چنین ظلمی را در حق اونمی‌کرد.

بهتر بود،بحث را عوض می کردم و از مادر میگفتم،از خودمان.

_از همهٔ این حرف ها که بگذریم،حتما در جریان مراسم پنج

شنبه شب هستی،میخواستم از مادر بگویم و شرایطش و

اینکه، نمی توانم ترکش کنم.مادر،شما را بسیار دوست دارد،این

را حتما خودتان هم متوجه شده اید.

لبخندِ ملیحی روی لب‌های پرنیان نشست و چشم های روشنش

را به فنجانِ قهوه که میان دست هایش بود دوخت و گفت:

استاد،من هم مادرتان را بسیار دوست دارم.بارها به گیسو این

را گفته بودم، خیلی قبل تر از این حرف ها و قرارها،حقش

نیست استاد، بعد از ازدواج، مادرش را تنها بگذارد...

خیالم از او و مادر آسوده شده بود و همین سخن برایم کافی

بود و حرف و شرطِ دیگری برای گفتن نداشتم و هر شرطی را

پرنیان و خانواده اش می گذاشتند، با جان و دل می پذیرفتم.

.......

تیتر اولِ تمام روزنامه‌های شهر و فضای مجازی این بود:

"پیدا شدن قاتل پسری که هفتهٔ گذشته، جسدش در بیابان پیدا

شده بود."

بالاخره، دکتر تصمیمش را گرفته و نزد پلیس رفته و به قتل

جوان به دستِ پدرِ مهرنگار،اقرار کرده بود. پس از مدت‌ها

گزارش‌ها شومی که در این رابطه خوانده بودم،چقدر این خبر

می توانست برایم مسرّت بخش باشد..پاسی از شب گذشته

بود که پرنیان تماس گرفت.از صدایش که از بغض و گریه

می‌لرزید فهمیدم دفتر خاطراتِ مهرنگار، این چنین آشفته اش

کرده. میان هق‌هق گریه‌هایش که حرف‌هایش را نامفهوم

می‌کرد، فهماند با نشریه ای که اشعارش را چاپ کرده، در مورد

دفتر خاطرات مهرنگار صحبت کرده و آنها موافقت کرده اند

دفتر را با اسامی مستعار به چاپ برساند.

چقدر از شنیدن این خبر خوشحال بودم.چقدر خوب شد که

این دفتر را به پرنیان داده بودم و حالا با نشر این خاطرات،

هزاران نفر مثل او و شبیه پدر و مادرش،داستانی را

می‌خواندند که می‌توانست سرنوشت یکی از آنها باشد.حالا که

همه چیز روشن شده بود،جای نگرانی برای چاپ آن دفتر هم

وجود نداشت.

پرنیان که کمی به خودش مسلط شده بود با صدای گرفته‌ای

گفت: استاد، هیچکس بهتر از شما نمی‌تواند ابتدا و انتهای ،این

داستان را به اتمام برساند.

خندیدم و گفتم: آخر من قلمی به قوّتِ او ندارم.چطور

می‌توانم....

_استاد، قلمِ او قلمِ اوست. شما با قلم خودتان بنویسید لطفاً.

_سعی می‌کنم به این محور فکر کنم. اما...

_استاد این نشان از تواضع شماست. گیسو گاهی دلنوشته‌_

هایتان را برایم می‌خواند شما هم قلمتان قویست خندیدم و

گفتم: از دست این دختر.

او هم خندید ومیان خنده گفت: استاد لطفاً به او چیزی

نگویید. دلم نمی‌خواهد فکر کند،قصد دارم از همین ابتدا بین

خواهرزاده و دایی را به هم بزنم و پس از خداحافظی کوتاهی

تلفن را قطع کرد.

..................................فصل آخر.................................

دیگر چیزی به ذهنش نمی رسید، قلم را روی دفترچه خاطراتِ

دخترک گذاشت و به درختِ سروِ آن سوی خیابان،_ روبروی

پنجره‌ای که جایگاه همیشگیِ دخترک بود و معشوقش که حالا

می‌دانست نامش محمد است، آن درخت را کاشته بود_، چشم

دوخت. همان، بغضِ سنگینِ همیشگی که بارها گلویش را به

درد آورده بود به گلویش چنگ انداخت. شاید تنها حسرتی که

نمی‌توانست تا ابد فراموشش کند همین بود "نتوانسته بود به

او کمکی کند" و هر بار این حسرت، با خود سرزنشی، سراغش

می‌آمد و با بیزاریِ تمام، خانم احمدی، شبیه همان درختِ سرو،

در نظرش قد می‌کشید.

هر آنچه را که در افکارش غوطه می‌خوردند و نیاز می‌دانست

نوشته بود، تا با ویرایش پرنیان و تیمِ دفتر نشریه به چاپ

برسد. فقط مانده بود نام کتاب که هرچه فکر می کرد،چیزی به

فکرش نمی رسید.

از جا برخاست و مختصر وسایلش را برداشت و به سمت درب

کافه رفت. برف به زیباییِ هرچه تمام‌تر می‌بارید و حال

خوشی را به استاد می‌بخشید. به خودرو نرسیده بود که

آلاچیقی که مهرنگار،مدتها قبل از ورودش به کافه،آنجا انتظار

دیدنِ معشوقش را میکشید، نظرش را جلب کرد.و ناخواسته

به آن سو کشیده شد.با دست برف‌ها را از روی صندلیِ

سیمانی روفت و برای لحظاتی آنجا نشست. درخت سرو، از

درون آلاچیق هم با همان عظمت، دیده می‌شد. فکری شبیه

جرقه‌ای ذهنش را در روشن کرد.

نامه.... یادش آمد دخترک در دفتر خاطراتش از نامه‌ای گفته

بود که در حفره ای میان شمشاد‌ها پنهان کرده بود، خودش را

ملامت می کرد که چرا زودتر از اینها به ذهنش خطور نکرده

بود که دنبال نامه بگردد. با عجله، میان شمشادهای پشت

صندلی،برای یافتنِ حفره‌، ابتدا به گشتن کرد.با دست‌هایش

برف‌ها را کنار زد تا چشمش به درپوش سیاه رنگی افتاد و بعد

از کمی تقلا آن را برداشت. نایلون مشکی رنگی نظرش را جلب

کرد، آن را بیرون آورد و با دست‌های سرخ و سرما زده‌اش،

نایلون را باز کرد و در میان پاکت نامه‌، خط بسیار خوشی که

به خاطر امضای پای نوشته، مطمئن شده بود خطِّ محمد است،

به زبانش، تحسین نشاند.

"گفت مشق نام لیلی می‌کنم

خاطر خود را تسلّی می‌کنم"

درون کافه هر چهارشنبه، ساعت عاشقی مان، منتظر آمدنت

هستم. مهرنگار.

اشک گرمی روی گونه‌های سرد استاد دوید.روی صندلی

نشست و نامه را روی قلبش گذاشت تا از گزند برف در امان

باشد و به درخت سرو چشم دوخت. کسی چه می‌دانست شاید

همین حالا آن دو زیر درخت سرو،با حال خوشی ایستاده و او

را تماشا می‌کردند.

استاد گونه‌هایش را از اشک گرم خلوت کرد و با لبخندی زیر

لب گفت:چه وقتی بهتر از حالا و پیدا شدنِ این نامه. آنها حتی

نام کتابِ زندگی کوتاهشان را هم از قبل انتخاب کرده بودند.

"مشق نام لیلی"

اتمام

برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 18:25

صفحه بندی