....اگر مایل باشید او را نزدتان بفرستم. سری به علامت نفی
تکان دادم و گفتم: نه ایشان حتماً کلی سفارش دارند .وقت
رفتن خدمتشان خواهم رسید. پیش خدمت تعظیم موقرانهای
کرد و رفت. نگاهم را به او و میز خاطراتش دوختم.
در آن ازدحام مات چقدر حضور او پررنگ جلوه میکرد. همانند
پاره پارچهای ابریشمین که به لباسی نخی وصله زده باشد. هر
کسی وارد کافه میشد، بیشک نظرش به آن میز و آن دختر
جلب میشد و یقیناً مسیر خود را تغییر میداد تا سرکی بر
احوالات آن میز بکشد. ذهنم را کنکاش میکردم به دنبال
بهانهای تا شاید میتوانستم ربطی با او پیدا کنم
از زاویه ای که برایم قابل رویت بود قابل حدس بود که در
حال مشق خط است. کمی روی صندلیها جابجا شدم تا دید
بهتری روی مشق کردنش داشته باشم. اما آن بُعد و مسافت
ثمرهای برای این سرک کشیدنها و رفتار متهورانهام نداشت.
ناچار به بهانهٔ درخواستِ قهوه و گپ و گفتی با باریستا به
طبقه همکف رفتم گذر کوتاهی که از کنار میزش داشتم، مشق
زیبایش نظرم را جلب کرد.
"رنج ما را که توان برد به یک گوشهٔ چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی"
از همان فاصله هم میشد زیبانویسیاش را و تبحری که در
خَلقِ زیبایی و ترکیب زدن کلمات داشت تحسین گفت .چقدر
زیبا ،سیاهیِ مُرکّب ،خَلوَت و جَلوَت ها ،روی سفیدی کاغذ
جلوهگری میکرد. چقدر زیبا شَمَرِهها را روی کشیدهها جا داده
بود .تنها ایرادی که شاید نیاز به کمی تمرین داشت حرف "ی"
بود که شاید بخاطرِ اختناقِ دست بود روی قلم، که همان باعث
خستگیِ دست و کوتاهی عمر قلم می شد. همان هم شد. فشار
دست سبب شد تا نوک قلم تَرَک بردارد و بشکند. پیش خدمت-
ها مرتباً در حال پذیرش سفارش بودند و یقیناً سرِ قهوه چی
هم شلوغتر از آن بود که بخواهد یا بتواند کمکی به من کند.
ناچاراً به یکی از پیش خدمتها درخواستم را عرضه داشتم و
به سمت جایگاهم حرکت کردم و در رفتن تعلل به خرج دادم
تا او را و رفتارش را دقیقتر ببینم .در کوششِ ناشیانهای که در
تراشِ قلم به خرج میداد که نشان از اضطراب و بیحوصلگی_
اش بود، در حالتی که نیم چهرهاش نشان میداد در آستانه
گریستن است، قلم را روی کاغذ، پرتاب کرد و مانند کسی که در
نبردِ تن به تن ،به میلِ خود باخت را انتخاب کرده دستها
را درهم زنجیر کرده ومأیوسان روی میز گذاشت و در حالی
که لب به دندان می گزید، نگاهش را که نم اشک در گوشهٔ
چشمانش میدرخشید به شعری که روی کاغذِ گلاسه نوشته
بود ثابت نگاه داشت. این هیجان و احساسات برای کسی که با
ذره بینِ کنجکاوی، او را زیر نظر داشت. یقیناً تماشایی بود. از
دو چشمِ درشتِ سیاه رنگ که ناگهان به سمتم چرخید و در
نگاهم خیره ماند،لرزشی از اضطراب بر قلبم نشست.بی آنکه
بخواهم ،ناخواسته ،کنار میزش توقف کرده و غرق تماشای
حرکات و سَکناتش شده بودم. شتاب زده نگاهم را از آن دو
چشم سیاه رنگ که مثل دو گوی جهان نما فروزنده بود کوتاه
کردم و در حالی که سعی میکردم بر دستپاچگیام غالب شوم
با دست به هدفون که در گوشش قرار داشت اشارهای کردم، او
هم که منظورم را دریافته بود، با تردید دستهای ظریفش را
پیش برد و هدفون را از زیر روسری و درون گوشش بیرون برد
و روی میز گذاشت و همچنان که چشمان نافذش روی چهرهام
ثابت بود، سری به علامت سوال و تعجّب تکان داد .بزاق دهانم
را که خشک شده بود به زحمت بلعیدم و با صدایی که سعی
میکردم لرزشی در آن نباشد گفتم آیا میتوانم جسارت کرده و
اگر بپذیرید قلمتان را برایتان تراش کنم؟ نگاهش از قلمِ
روی میز و قلم تراش که در دستش بود روی چشمهایم که
انتظار سخنی از دهان او را میکشید ثابت ماند و پس از
درنگی که بسیار به نظر میرسید، لبهایش را به زحمت از هم
گشود و نجوا گونه با صدای خوش آهنگی گفت : اسباب زحمت
شما نمیشوم .غیر از این کلام ،انتظار هر حرف و سخنی را
میکشیدم، از بدگویی گرفته تا گلایه و دادخواهی نزد مدیر
کافه و پیش خدمتها. احساسم ناگفتنی بود. گویا طلسم

هزاران سالهای را شکسته بودم ،هفت خان رستم را گذشته
بودم، قلبم از شعف و شادمانی شروع به تپیدن کرد .برای
نشستن کسب اجازه کردم و او هم که هنوز ردِ تردید در
نگاهش مشهود بود سری به رضامندی تکان داد .دست پیش
برده قلم را از روی میز برداشتم او که در همهٔ آن احوال
حرکات مرا زیر نظر داشت ،دستم را که به سمت قلمتراش که
در دستش بود دراز کردم با لرزش خفیفی که در انگشتهایش
مشهود بود، قلم را در دستم گذاشت .از لمس ضعیفی که از
سرانگشتانش با دستم برقرار شد سردی و خنکی را حس کردم.
رنگ رخسارهاش هم سفید ومات بود و همان سفیدی وبیرنگی
به صورتش گیراییِ خاصی بخشیده بود. همه قوایم را حین
تراشیدن قلم در حنجره و کلامم ریختم تا بتوانم به بهانهای
گفتگو را با او آغاز کنم و همان قلم بهانه خوبی بود برای آغاز
کلام .
"ملاکِ خوبیِ خط، تراشِ قلم است و هر کس تراش قلم را
بیاموزد ،خط نوشتن هم برایش آسان میشود. این مطلب را
در مقالهای خواندهام. بعضی میگویند یاد دادن تراشِ قلم
مهمتر از تعلیمِ خط است. این هنرِ دستهاست که بر قلم و قلم
تراش مسلط باشد .روی قلم را که برداشتیم ، پهلوها را تراش
میدهیم و بعد دم قلم را فاق میزنیم و در آخر هم سر قلم را
میزنیم. میدان قلم اگر زیاد باشد قدرت دست کم میشود و
قلم زود میشکند .اگر کوتاه هم باشد باعث برداشتِ زیادی
مُرکّب میشود و روی کاغذ خط را خراب میکند .پس بهتر
است میدان قلم و قطر قلم به یک اندازه باشد. پهلوهای قلم،
نسبت به سر آن باید مساوی باشد، در غیر این صورت تعادلِ
قلم را به هم میزند. عالمانِ بزرگ خط معتقدند قلم باید شبیه
به ماهی تراشیده شود و یا شبیه به دُم کبوتر. اُنسیِ قلم باید
از وحشیِ قلم نازکتر باشد وسط زبانِ قلم را کمی برمیداریم
برای ذخیره مرکب در آخر هم قلم را از پشت روی قطع زن،می-
گذاریم و کمی شیب دار قطع میزنیم .صاف کردن نوک قلم
هم کار سمباده است که پشت قطع زن تعبیه شده به اندازه
کشیدن یک نقطه سمباده میکشیم و تمام."
قلم را که در طول مدتِ سخنرانی، برش زده بودم در مرکب
فرو بردم و اجازه خواستم برای تستِ کیفیتِ تراش، کمی روی
کاغذ قلم رانی کنم. او که در تمامِ آن احوال، بدونِ آنکه کلامی
بر زبان براند نگاهش به قلم و دستهایم بود ،کاغذ گلاسهای
مقابلم گذاشت . بیت شعری که خودش مشق کرده بود را
نوشتم و قلم را به دستش دادم تا خودش هم محکی بزند .تا
اگر نقصی در قلم بود را ویرایش کنم. چشمانش از تحسین و
رضایت برقی زد و با تبسم کمرنگی کاغذ را در دست گرفت و
با دقت و وسواس زیادی خط را برانداز کرد پس از تامل
کوتاهی نگاهش را به صورتم دوخت و تبسم دلنشینی بر چهره
قلبی شکلش نشست که فرورفتگی گونهاش را عمیقتر و زیباتر
به تصویر میکشید.با همان صدای آرام که حالا ردی از عطوفت
جای خود را به آن تردید و ابهامِ چند دقیقه قبل داده بود گفت:
شما مربی خوشنویسی هستید؟ چقدر زیبا این بیت را مشق
کردید. صدایش در گوش مخاطب مطبوع و دلنشین بود. مشق
خودش را برداشتم و در حالی که دقیقتر تماشا میکردم گفتم:
شما هم از خطِ بسیار زیبا و چشم نوازی بهرهمند هستید که
یقیناً علاوه بر مشقِ بسیار و البته تواناییِ خط نویس، نشان از
کاردانیِ استادی است که توانسته شاگردی را این چنین چیره
دست تعلیم دهد، تنها ایرادی که میتوان از این خطِ خوش
گرفت، اتصالِ دسته" ی "است به دایره اتصال .در واقع این
اتصال، یک نقطه است که از بالا و پایین لبه دارد و شما به
درستی این اتصال را به جا نیاوردید .نگاهم را به چشمانش که
زیر افکنده و در سایه مژگان بلندش غمی به خیسی اشک
نشسته بود ثابت ماند .پردهای از اندوه چهرهاش را پوشانده
بود .تمام حرفهایم را در ذهن تحلیل کردم تا حرفی را که به
یکباره او را دگرگون ساخته بود یافته و عذر تقصیر بخواهم.
پیش خدمت با فنجان قهوه آمد و کنجکاوانه به من و به او که
همچنان سر به زیر افکنده بود نگاهی کرد و گفت: استاد،فنجانِ
قهوه را اینجا صرف میکنید یا..؟فنجان را از او گرفتم و روی
میز گذاشتم و تشکر کردم و با چشم دور شدنش را که همچنان
همراه حس کنجکاویش بود دنبال کردم....
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05