..... خانم احمدی که تا آن لحظه جسورانه، با لبخندِ کشداری
چهرهام را برانداز میکرد، لبخندش را کمرنگ کرد و در برابر
پاسخ قاطع من، به تشکر کوتاهی بسنده کرد و با کمی درنگ که
رنگ بلاتکلیفی میداد،با همراهش به سمت راه پله و طبقه
همکف سرازیر شدند.
خانم راد همانطور که مشغول جمع کردن ظرفها بود، تبسمی
به لب آورد و گفت: نه شما کمی با او نرم میشوید نه او صرف
نظر میکند از....
ظرفِ کیکی را که برای او گذاشته بود مقابلش کشیده و گفتم:
لطفاً زحمتِ این را هم خودتان بکشید. خانم راد همانطور که
وسایل را در نایلونی قرار میداد، در حالی که به سمت راه پله
میرفت، با تبسمی خداحافظی کرد و رفت. وسایلم را در کیف
گذاشتم ظرف کیک را برداشتم و به سمت راه پله رفتم. چه
جاذبه و نیرویی در وجود او بود که شادمانم میکرد از اینکه
بهانهای به دست آورم تا با او دیدار داشته باشم.کنار میز،توقف
کردم. دستِ کم اگر توسط نگاهش غافلگیر میشدم، بهانهای
برای این درنگ داشتم. دفتر جلد پوست ماریش باز بود و
خودنویس سیاه رنگی روی نوشتهها قرار داشت.قطرات اشکی
که روی دفتر چکیده بود،شکوهِ بعضی کلمات را بیشتر به
تصویر میکشید. از نگاهی که به پشت سرش انداخت درنگ را
جایز ندانستم. با تبسمِ کمرنگی کیک را روی میز گذاشتم و
کمی تأمّل کردم، تا هدفون را از گوش خارج کند و گفتم: این
کیک، به مناسبتِ پیوندِ دو تن از بچههای انجمن و سهم شما از
این جشنِ کوچک....
او که هنوز رد پایی از نم اشک، روشناییِ خاصی را در
چشمانش به جا گذاشته بود، از جا بلند شد و در حالی که
نگاه نافذش را از صورتم برمیداشت، با تبسم روح بخشی
افسردگی چشمانش را کمرنگ کرد و گفت: از شما متشکرم
اما... من نذر روزه دارم و پاسی تا اذان مانده....
و شروع کرد به جمع کردنِ وسایل و قرار دادنشان در کوله
مشکی رنگش. چشمم روی ساعت دست طلایی با صفحه
سفید مردانهای که کنارِ دفتر جلد پوست ماری قرار داشت،
ثابت ماند. عزم رفتن داشت که ظرف کیک را به دستش دادم
و گفتم: نذرتان مستجاب ولی فقط کمی تا افطار باقی مانده و
حتماً میانه راه میتوانید روزهتان را باز کنید. لطفاً بپذیرید....
با تردید ظرف را میان دستش گرفت و قبل از عزیمتش به
ذهنم فکری رسید. بیاختیار و با عجله گفتم: اگر امکانپذیر
است کمی تأمل کنید و کتابی که تألیفِ پرنیان، دوست گیسو
بود را به دستش دادم و گفتم: این را یکی از دانشجویانم
نوشته و تازگی منتشر شده، لطفاً رد نکنید و این هدیه را از من
بپذیرید. لبهایش را که رد خشکی و تشنگی بر آن به جا مانده

بود را از هم گشود و گفت: هدیهای با ارزشی است بسیار
متشکرم و از پنجره، نگاهی به خودرویی که با چراغ دادن
انتظارش را می کشید کرد و گفت: من باید بروم. متشکرم برای
کتاب، کیک و قهوه.
و با شتاب زدگی که به گامهایش سرعت میبخشید به سمت
درب ورودی کافه رفت. رفتار نجیبانهاش ستودنی بود با تمام
پیچیدگی و ابهامی که در ظاهرش بود، در وجودش گرمی و
سرزندگیِ غریبی موج می زد که ارتعاش آن سردی را می_
شکست. چه زیبا لقبی خانم راد به او نسبت داده بود.
"دیوار بلورین"!
صدای خندهٔ گیسو که با مادر مزاح میکرد، حس سرزندگی را
در خانه طنین انداخته بود. مادر مرا که در چهارچوب در دید با
طمأنینه که میدانستم از درد زانویش است ولی ابراز نمیکند،
به سمتم آمد و نان و میوه را از دستم گرفت و در حالی که
طبق عادت همیشگی صورتم را که به صورتش نزدیک کرده
بودم، با بوسهای به گونه ام پاسخ داد و گفت: مادر، کمی دیر
کردی ولی به موقع آمدی که مهمان داریم. با صدای نسبتاً
بلندی به خنده گفتم: این موجود آزارنده و پرزحمت، دوباره
اینجا پیدایش شد، به این تحفه میگویید مهمان. مقارن با
حرفهایم گیسو و پرنیان از اتاق نشیمن بیرون آمدند. گیسو
که نمیتوانست مانع خندهاش شود، به من که از خجلت و
حیرت نفسم حبس شده بود گفت: دایی جان چرا زبانت بسته
شد، مراعات مرا نمیکنی لااقل مراعات مهمان مادر جان را کن.
با شرمساری، سرم را زیر انداختم گفتم: عذرخواهی میکنم
خانم آران، نمیدانستم شما هم تشریف دارید.
پرنیان تبسم ملیحی که به چهره کشیده و زاویهدارش میآمد
به لب آورد و با صدایی که شرم در آن مستولی بود گفت: شما
ببخشید استاد، من این وقت شب....
مادر میانه حرفش را گرفت و گفت: تعارفات را بگذارید برای
بعد از شام. دخترم، این دو به هم م که میرسند پرگویی و
پرحرفیشان گل میکند و در حالی که با دست روی صورتش
به محاسنم اشاره میکرد با اشارتی به چشم و ابرو رو به من
گفت: شما هم بهتر است دوش آب گرمی بگیرید، ظاهراً خسته
هستید.
گیسو چشمکی زد و در حالی که دست پرنیان را گرفته و همراه
خود به آشپزخانه میبرد در حالی که با ملاحت ادای رفتار
مادر را میگرفت، دستی به صورتش کشید و گفت: بله شما
بهتر است استحمام کنید.
به سمت اتاقم رفتم و در حین تعویضِ لباس، نگاهی به صورتم
در آینهٔ قدی انداختم، ایرادی در موی صورت و محاسنم
نمیدیدم که باید به اصلاحشان بپردازم.همان ته ریش
همیشگی که نیازی به اصلاح مجدد نداشت.
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05