خرید بک لینک

دفتررا بستم و به فکر فرو رفتم،نمیدانستم اگر روزی می

فهمید دفتر خاطراتش را خوانده ام،مستحق چه برخورد و

قسمت شانزدهم

رفتاری از سمت او بودم.چه دنیای عجیبی را او زندگی می

کرد،نمی دانستم این خون، واقعیتِ دستان پدرش بود یا زادهٔ

ذهنِ آفرینندهٔ دیوار بلورین...

"نامه دهم"

جوابِ مکرِ پدر را با مکر می دهم. ماشین را در محوطهٔ

فرهنگسرا پارک و با خودروی اجاره‌ای از درِ دیگرِ فرهنگسرا،

شهر را دنبال تو می گردم. قرارمان باشد، کافهٔ اردیبهشت، هر

چهارشنبه،درونِ آلاچیقِ کافه، کنارِ پارک. چقدر اینجا را تو

دوست داشتی.

"نامه یازدهم"

چرا این کابوسها قصدِ تمام شدن ندارند.چرا تمام نمی‌شوند،

چرا هر روز که از خواب برمی‌خیزم قلبم تو را از من طلب

می‌کند. چرا تمام وجودم یکپارچه نام تو را فریاد می کشد.

چرا خواب‌هایم با تو رنگ خواب می‌گیرند. چرا نمی‌توانم

دوریت را تاب بیاورم. چرا از این درد جانم به سر نمی‌آید.چرا

احساسم فریاد می‌زند تو بر نخواهی گشت. چرا هرچه

می‌گردم کمتر پیدایت می‌کنم. چرا به فریادم نمی‌رسد همان

خدایی که داشتم به واسطِ تو به آشتی کنانش می‌رفتم. برگرد

به خودت برگرد بی تو چه کنم این دنیای تنگ شده را

"نامه دوازدهم"

دیروز به اتاق پدر رفتم. مدت‌ها بود پایم را در آن اتاق که بوی

خون می‌دهد نگذاشته ام. خوشحالی را از نگاهِ به خون

نشسته‌اش می‌خوانم. استقبالم می‌کند. آغوشش... و گونه‌هایم

رنگ خون می گیرند از فشار بوسه‌هایش.

همهٔ شیشه‌های عطرهایش رنگ خون شده‌اند. و هر پافی که به

لباس و گردنش می‌زند رنگ خون می‌گیرد. حتی مشروب روی

میزش هم، رنگ و بوی خون گرفته است. گویا، پدر با خون تو

نفس می‌کشد، با خون تو دوش آب گرم می‌گیرد، با مُرکّبِ

خون تو پای قراردادهایش را امضا می‌کند. سرم را روی

سینه‌اش که بوی خون وآهن می‌دهد می گذارم و ملتمسانه به

چشم‌هایش در آنصورت مدور چشم می‌دوزم. حدسش درست

است از نگاهش انزجار از تو را می‌خوانم، اما مهارت در پنهان

کردنش را نمی‌توانم چطور توصیف کنم. کنارم می‌نشیند.

موهایم را بوسه می‌زند و می‌گوید بهتر است به آینده فکر کنم

نه به بی سر و پایی مثل تو، دیگر به این دیار باز نخواهیم

گشت، آینده آنجا منتظر ما نشسته که زیبایی‌های دنیای

بیرون... به تو گفت بی سر و پا... روی صورتش چنگ

می‌اندازم، جای چهار ناخن و ردّ خونی که از جای ناخن‌ها،

فوران می‌کند و لباس‌هایش پر می شود از لکه‌های خون. خون

را با خون باید شست. قلم تراش را در قلبش فرو می‌کنم و

فریاد می‌زنم نباید به تو... به تو نباید... به تو کسی حق اهانت

و بددهانی نباید... تمامِ عطرهایش را زیر فوارهٔ خونی که از

قلبش فوران می‌کند می‌گیرم. شیشهٔ مشروبش را هم و مُرکّبِ

امضاهای قراردادهای ننگینش را و تمام رد کفش‌هایش که اثر

خون تو روی آن بر سرامیک‌ها و تکه فرش‌ها جا مانده را با

خون او شستشو می‌دهم.

آه این شب چرا صبح نمی‌شود. چرا هر شب که می‌شود تب با

همهٔ کابوس‌هایش سراغم را می گیرد و عصا زنان و عرق

ریزان،خودش را زیر پتو جا میدهد و شعله می کشاند وجودم

را. چرا اشباحِ درختِ سرو از آن سوی شهر، دسته جمعی به

شب نشینیِ تاریکی، در این اتاق جمع می‌شوند. چرا همه جا

رنگ سیاهی گرفته و بوی خون بیزارم کرده. چشمم که به پدر

می‌افتد، قلبم درد می‌کِشد. دستش به پیشانیِ داغم که

می‌خورد به زحمت جلوی حالت تهوعم را می‌گیرم که از گرمای

دستان مشمئز کننده‌اش بالای نیاورم. رگبارِ باران به پنجره...

رعد و برق... عمارتِ سفید، رنگِ سیاهی گرفته و سیاهی در

حال بلعیدن من است.صدای دکتر اخوان و باز هم نیشتری که

با بوی خون همراه است و رگی در حال فوران خون. دستِ

سرد دکتر روی پیشانی و گونه ام می‌نشیند و نوازشی، از آهنگِ

آرام کلامش، گوش‌هایم را خراش می اندازد. کمی دیگر به

خواب می‌روی و همهٔ این دردها تمام می‌شوند. چشم‌های

نگران پدر مرا می‌پاید و بعد هم کمرنگ و کمرنگ و کمرنگ‌تر

می‌شود و سایهٔ خواب، بر چشم‌هایم سنگینی می‌کند. پنجره با

فشارِ باد و باران باز می‌شود و تو از پنجره داخل می‌شوی و در

مقابل چشمان حیرانِ دکتر و پدر، مرا در آغوش می‌گیری و

اشباح هم تا کنارِ پنجره، مشایعتمان می‌کنند. راستی هر شب با

خودت، مرا کجا می‌بری که این چنین غرق و خواب و آرامشم

می‌کنی. هر شب داستان ما همین است داستان من و تو و

اشباحِ درخت سرو.

"نامه سیزدهم"

روزهای آمدنِ مادر نزدیک است، ولی روزهای آمدن تو انگار

گذشته اند و هرگز باز نخواهند گشت.چرا این چنین قلبم را به

تسخیر درآورده‌ای. چرا بی تو نفس کشیدن هم مرا به تنگ

آورده، چرا پاهایم یارای کشیدنِ این تن عاجز و رنجور نیستند.

باز هم چهارشنبه است. برایت نامه‌ای در آلاچیق همان حفره

آشنایی که اول بار خودت پیدایش کردی گذاشته ام. گفتی

روزی اگر گمم کردی اثری از خودم اینجا خواهم گذاشت و هر

چهارشنبه را با هزاران امیدِ واهی حفره را زیر بوته‌های شمشاد

درپوش برمی‌دارم، به امید نشانی از تو. نامه‌ام را که خواندی،

درون کافه انتظارت را هر چهارشنبه می‌کشم. برگرد به من،

برگرد.

هوا سرد است مثلِ همیشه ماشین را در پارکینگِ فرهنگسرا

می‌خوابانم. تا جای امیدی باشد برای مُخبرِ پدر و مثل همیشه

از در فرهنگسرا با خودروی کرایه‌ای خودم را به کافه میرسانم.

چشمهٔ طوسی را خواننده‌اش گمانم از گلو و حنجرهٔ تو برای

من خوانده و شاعرش از قلب و ذهن من برای تو سروده این

شعر را. چرا هر بار که گوش می‌سپارمش، انگار بار اول است

می‌شنوم این ترانه را.

"نامه چهاردهم"

اولین بار است که پدر دست بلند می‌کند رویم، راستش را

بخواهی جای خشم و ناراحتی، کمی آرام شده ام. رد خون

روی لبم، با خون تو که همیشه از دست‌های پدر در حال

چکیدن است آمیخته و تنها پیوند میان من و توست پیوندِ این

دو خون....پدر قاتل منو توست...

"نامه پانزدهم"

داشتم فکر می‌کردم، از این فاصله اگر پایین پرتاب شوم،

خواهم مرد یا فقط دست و پایم خواهد شکست. پدر انگار

فکرم را خوانده، امروز که از کافه برگشت، خدمتکارها را اجیر

کرده اتاقم را به طبقه پایین کوچ دهند و تمام درب‌های

اتاق‌های بالا را کلید کنند.

"نامه شانزدهم"

شب از سیاهی لبریز است. از شب می‌ترسم و تمام شب‌هایی

که می‌ترسم، انگار روح خبیث خفته ای از خواب بیدار شده به

بالینم می‌آید و لمس می‌کند تمام تنم را. دست می‌کشد به

پیکری که بعد از رفتن تو آنقدر رنجور شده که تمام لباس‌هایش

به تنش گریه می‌کنند. دست می‌کشد به راستای مهره‌های

فقراتم و بوی شهوتِ دست‌هایش، تنم را متعفن می‌کند. و

تب و کابوس‌ها دوباره از سینه‌ام سرریز می‌شوند. و هر شب را

پدر، با شمع سیاهی به بالینم می‌آید برای تسلّای دل داغدارم و

تمام چراغ ها خاموش می شوند.روح خبیث گویا به نور

حساس است. دکتر اخوان می آید و در روشنای شمع باز هم

نیشتر می‌زند به رگ‌هایی که گره خورده اند در هم و دکتر

نوازشم می‌کند، که رگ‌ها یم بازیِ شان گرفته وسراغشان را از

من می‌گیرد که کجا دنبالشان بگردم. خودم هم می‌دانم این

حرف‌ها بوی خدعه می دهد برای وقتی که نیشتر را در رگ

دیگری فرو می کند و با خندهٔ مضحکش بگوید: آه... ایناها

اینجاست، یافتمش.

راه اتاق‌ها را گمانم گم کرده‌ای، کاش سراغم را از اشباح درخت

سرو بگیری که اینجا را خوب می شناسند و از هر شکافی

سرک می‌کشند و مرا امید می‌دهند به آمدنِ تو، کاش بیایی و

در تو گم شوم و در روح سوزان تو ذوب شوم و تو روی

دست‌هایت حاملِ این تن رنجور باشی... گهواره وار... تا شاید

خواب آرامی، این دریچهٔ همیشه باز را وارد شود. سر تا پایت

را بوسه خواهم زد اگر یک بار دیگر ببینمت.... اگر ببینمت...

برچسب: نویسنده: pareparvuz05 تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 22:53

صفحه بندی