گیسو پتو و متکای مخصوص به خودش را روی مبل انداخته بود و در حالی که برنامههای موبایلش را وارسی میکرد با دیدن من که کلید را به در میزدم و سوییچ را به جا کلیدی. گفت: پذیرفتنش سخت نیست، همت بلندی هم نمیخواهد فقط کمی شهامت میخواهد که گویا برادرِ مادرِ بنده از آن بی بهره است و خندید. از همان خندههای نمکین که گونههایش را برجسته میکرد و مانند خردسالی اش،ضعف به دلم میانداخت.کتاب را روی میز گذاشتم و همانطور که دستم را لای موهای کوتاه و جعددارش فرو میبردم و
برچسب:
نویسنده: pareparvuz05
تاريخ: جمعه
26 تير
1405 ساعت: 15:12